تولد شانزده سالگی وبلاگم !

امروز وبلاگ من شانزده ساله شد ...!!!

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین .

افتخاری است که5844 روز مهمان نگاه های شما بوده ام . و امروز به استحضار شما برسانم :

با توجه به اینکه مدتی اختلال در بلاگفا ایجاد شده بود و بسیاری از مطالب حذف شدند

(تقریبا از اسفند 92 تا مرداد 94) اما این راه ادامه داشت و دارد و اکنون خرسندم که در وضعیت

موجود مطالب در 13موضوع مختلف نگارش گردیده است .

در یکسال گذشته437 مطلب در وبلاگ نگارش شده است . که بطور میانگین هر روز بیش از یک

مطلب انتشار یافته است .

123 مطلب سخنان معصومین و 106 مطلب سخنان بزرگان ، بعنوان بیشترین مطالب موضوعی

در این مدت نگارش شده

است . همچنین ماه تیر با 54 مطلب ، بیشترین مطلب نگارش شده در ماههای یکسال گذشته بوده است .

در این پانزده سال نزدیک به 864500 بار بازدید از این وبلاگ صورت گرفته است که در سال گذشته (1402)

،بالغ بر 82500بازدید انجام شده است .

در پانزده سال گذشته بیش از475000بازدید کننده خارجی از این وبلاگ دیدن کرده اند. ( ایرانیان مقیم

خارج کشور ) .

همچنین پربیننده ترین روز وبلاگ 29 آذر ماه 95 با 1021 بازدید و 14 مرداد ماه 97 با 1052 بازدید بوده است .

امیدوارم مطالبی که تقدیم دوستان و علاقمندان شده است مورد نظر و استفاده قرار گرفته باشد و در

ادامه راه مرا همراه باشند . و با نظرات خود بر غنای مطالب بیفزایند .

شاد ، پیروز و سربلند باشید .

رئیس جمهوری که یتیمی و فقر را تجربه کرده بود !!!

وزارت بهداشت , بهداشت و درمان , بهرام عین‌اللهی , سید ابراهیم رئیسی , بیمارستان ,

سید ابراهیم ، خادم الرضا

خدا نگهدار خادم الرضا ، سید با اخلاص

برگزاری نشست‌های مشترک بین مقام‌های نفت و گاز ایران و ترکمنستان

برگزاری نشست‌های مشترک بین مقام‌های نفت و گاز ایران و ترکمنستان

هیئت ایرانی در دومین روز برگزاری نمایشگاه اختصاصی ایران در کشور ترکمنستان در نشست‌های جداگانه‌ای با مدیران شرکت‌های ترکمن‌گاز، ترکمن‌نفت و ترکمن‌شیمی حضور یافت.

به گزارش شانا، هیئت ایرانی از وزارت نفت به سرپرستی وحیدرضا زیدی‌فرد، معاون امور مهندسی، پژوهشی و فناوری وزیر نفت در حاشیه چهاردهمین نمایشگاه اختصاصی جمهوری اسلامی ایران در شهر عشق‌آباد با حضور مدیرانی از شرکت‌های تابع وزارت نفت در نشست‌های جداگانه با هیئت‌های ترکمنی دیدار و گفت‌وگو کردند.

برگزاری نشست‌های مشترک بین مقام‌های نفت و گاز ایران و ترکمنستان

زیدی‌فرد در این نمایشگاه ضمن ضمن معرفی توانمندی شرکت‌های ایرانی در صنعت نفت، بر توسعه و همکاری بین دو کشور تأکید کرد.

وی همچنین با اشاره به ساخت بیش از ۷۰ درصد تجهیزات و قطعات ایرانی در پروژه‌های نفتی خواستار همکاری در تأمین تجهیزات مورد نیاز صنایع نفتی ترکمنستان شد.

معاون امور مهندسی، پژوهشی و فناوری وزیر نفت آمادگی صنعت نفت ایران برای احداث پالایشگاه، توسعه میدان‌های نفتی و گازی و تأمین قطعات و تجهیزات باکیفیت رقابتی و قیمت مناسب را به طرف‌های ترکمنی اعلام و از مسئولان نفت و گاز کشور ترکمستان به‌منظور بازدید از توانمندی‌های صنایع و پروژه‌های صنعت نفت ایران دعوت کرد.

معاون ترکمن‌گاز هم ضمن استقبال از حضور شرکت‌های ایرانی به‌ویژه وزارت نفت در این نمایشگاه اظهار امیدواری کرد تا همکاری دو کشور دوست و برادر ترکمنستان و ایران توسعه یابد.

معاون شرکت ترکمن‌نفت نیز در نشست دیگری گفت: هیچ شکی در توانمندی و ظرفیت صنعت نفت ایران نیست و خوشحال می‌شویم که در آینده نزدیک نام شرکت‌های بیشتری از ایران را در کشور ترکمنستان ببینیم.

معاون کمیسیون ترکمن‌شیمی هم ضمن معرفی فعالیت‌های این شرکت، اظهار کرد: پیشنهادهای بسیار خوبی مطرح شده و تمایل داریم همکاری‌ها به نفع دو کشور انجام شود.

در پایان نیز مقرر شد طرف‌های ترکمنی فهرستی از تجهیزات و قطعات مورد نیاز صنعت نفت خود را از طریق مراجع دیپلماتیک ارائه کنند تا نسبت به تامین آنها توسط طرف ایرانی اقدام شود.

به گزارش شانا، چهاردهمین نمایشگاه اختصاصی جمهوری اسلامی ایران ۲۶ تا ۲۸ بهمن‌ماه (۱۵ تا ۲۸ فوریه) در عشق‌آباد ترکمنستان برگزار شد.

خاطره ( اول مهر و جبهه )

مهر ماه سال 1365 پس از عملیات کربلای 2 از منطقه حاج عمران عراق نزدیک شهر پیرانشهر صبح خیلی زود با

کامیون هایی که روی آنها را چادر کشیده بودند تا مشخص نشود که حامل نیرو می باشند . از خط مقدم جبهه به

عقب برگشتیم .  همه از خستگی خواب بودند ، یک لحظه چشمانم را باز کردم و احساس کردم ، بایستی داخل یکی

از شهرهای خودمان باشیم . سرم را  از زیر چادر کامیون بیرون آوردم . بله درست بود ما در شهر نقده بودیم . همزمان

چشمم افتاد به بچه هایی که با لباس های فرم عازم مدارس خود بودند . یک لحظه دلم گرفت و اشک ریختم . آخه منم

دانش آموز بودم و دلم برای مدرسه تنگ شده بود . اما خب در این شرایط امکانش نبود . از زیر چادر برای بچه ها که با

شوق و ذوق خاصی در اول مهر به مدرسه می رفتند ، دست تکان میدادم و اشک میریختم . یاد و خاطره 8 سال دفاع

جانانه از کیان کشور اسلامیمان گرامی باد .

مرحوم حاج سید احمد موسوی شاد

۳۱ شهریور نهمین سالگرد درگذشت پدر بزرگی متفاوت و خداپرست گرامی باد . یادش بخیر .

شانگهای چین ( خاطره )

به اتفاق چندتن از همکاران برای ماموریتی اداری به شهر شانگهای در کشور چین سفر کرده و

در هتلی در محدوده مرکز شهر اسکان یافتیم . بدلیل مشکلات تغذیه ای از ایران مقداری غذای

کنسرو شده همراه برده بودیم . در بدو ورود ، یکی از همکاران مرا صدا کرد ( البته یکی دیگر هم

همراه من بود ) و گفت چطوری درب این مایکرو وی را باید بست ! می خواهم غذای خود را گرم

کنم . اما درب آن بسته نمی شود . بعداز لحظاتی تامل گفتم دوست من این مایکرووی نیست این

صندوق امانات ( save bax ) اطاق است که کمی شبیه مایکرووی می باشد و خیلی زود ازاو

خداحافظی کردم تا از این اشتباه بیشتر خجالت زده نشود . البته این دوست ما چندین سفر

خارجی داشته امانمیدانم چرا این اشتباه را کرد . شاید جو زده شده بود یا خیلی گرسنه بود .

بهر حال کلی در اطاق خودم به این موضوع خندیدم . و خاطره ای شد از آن سفر به یاد ماندنی .

دوست خوب دزدم ( خاطره 1)

قسمت اول :

چندباری تو محل دیده بودمش ، یکی دوباری هم یه سلام و علیکی با هم داشتیم اما خیلی از

هم شناخت نداشتیم . بعضی از بچه های محل خیلی خوب ازش تعریف نمی کردند . چند وقتی

گذشت تا اینکه در یکی از سلام و علیک های معمولی چند دقیقه ای با هم ، هم کلام شدیم .

پسر خیلی بدی که دیگران تعریف میکردند بنظرم نیامد .

این چند کلام آغازی شد تا در برخوردهای بعدی بیشتر با هم صحبت کنیم . در صحبت هایش

معلوم بود از وضعیت خودش زیاد راضی نیست . او تعریف می کرد خانواده خوبی ندارد البته

غیر از برادر کوچکش و تنها خواهرش و سایر برادرهایش خلاف کار بودند و همه محل آنها را 

می شناختند . و این هم کم خلاف نمی کرد !

کم کم اعتمادش به من جلب شد و صحبت ها ی محرمانه و خانوادگی خود را بمن می گفت .

او درخانواده ای بزرگ شده بود که خلاف حرف اول را میزد .او هم به تبع آنها دست به خلاف میزد

پدر و مادرش هم دست کمی از سایر اعضا خانواده نداشتند .

نوعی کلافگی و ناراحتی در رفتار و گفتارش مشهود بود . و خیلی علاقه مند شده بود ارتباط

خود را با من ادامه بدهد . ظاهرا از ارتباط با من خیلی راضی بود و به نوعی در زمان ارتباط با هم

کمی احساس آرامش پیدا می کرد .

در هنگام صحبت ، هر از گاهی اشکی هم از گوشه چشمهایش جاری میشد . و این منو بیشتر

ترغیب میکرد که به ارتباط با او ادامه بدهم و احساس میکردم به کمک من نیاز دارد .

چندی بعد برادر کوچکش در تصادف فوت کرد واقعا این برادرش خیلی پسر خوبی بود . و تنها

خواهرش هم که قبلا ازدواج کرده بود و در یکی از شهرها ساکن و از خانواده دور بود و ظاهرا

شوهر خوبی هم داشت . شاید همین مسئله به خواهرش خیلی کمک کرده بود تا در فساد

خانواده نباشد . او بعد از فوت برادر کوچکش خیلی بیشتر احساس دلتنگی و کلافگی می کرد .

( پایان قسمت اول )( ادامه دارد ... )

صعود به بام اقریقا قله کلیمانجارو در کشور تانزانیا

دوسال پیش در همین روز موفق به صعود به قله ۵۸۹۵ متری کلیمانجارو بام افریقا در کشور

تانزانیا شدیم  .چه زود دیر می شود و چه زود گذشت و چه زیبا امروز . (در آستانه سی و دومین

سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، ۹ دلاور مرد شرکت ملی صنایع پتروشیمی به نمایندگی از صنعتگران

پر تلاش این صنعت ، در آغازین ساعات روز دوشنبه ۱۸ بهمن یکهزار و سیصد و هشتاد و نه، راس ساعت 6 و

30دقیقه بر فراز قله ۵۸۹۵ متری کلیمانجارو ایستادند و باخواندن  سرود جمهوری اسلامی و با افراشتن پرچم

ملی کشورشان، نام "ایران" بر بلندترین قله آفریقاطنین انداز شد . )

یاد باد تمام همنوردان آن صعود خاطره انگیز در بهمن ۸۹ دوستان عزیز : غلامحسن میرزایی ،

مهرداد امیری ، محسن بهره ور ، رحمان روشن نیا ، سعید شیویاری و سعید ستایش فر .

شاه رفت

 

اولین سالگرد مرحوم بیزن جهاندیده از کارکنان سازمان توسعه راههای ایران

چه زود یکسال گذشت !

جمعه ۸/۱۰ /۹۱ یکسال از پر کشیدن دوست و همکار عزیزمان گذشت . همکاران سازمان

توسعه راههای ایران ، پس از یکسال احساس مسئولیت کرده و با شور و اشتیاق در مراسم

سالگرد بیزن در مسجد حضرت ابوالفضل ( ع ) شهرک مرتضی گرد در بزرگراه آزادگان حضور

یافته بودند . او دیگر بین ما نبود اما حضورش کاملا مشهود بود ! او که با اهداء اعضای بدن و

نبودن خود ، بودن در این دنیا را به تعدادی از بندگان خدا اهداء کرده بود . او به زنده ها درس

بخشش داد ! مجلسش نیازی به واعظ نداشت چرا که حضور در این مراسم خود درس تذکر

و تلنگر بود . واقعا نمی توان توصیف کرد نبودن و بودن شخصی با این ویزگی و بزرگواری را ! .

یادش بخیر و روحش شاد . خدا ما را هم مورد لطف و رحمت خودش قرار دهد . او جاوید است

و جاوید خواهد ماند . او عاقبت بخیر شد . خدایا عاقبت ما را هم بخیر کن .

اول مهر در جبهه ( خاطره 11)

دلتنگی در اول مهر برای مدرسه رفتن ( زمان جنگ ) :

اول مهرماه ۱۳۶۵ اولین روز سال تحصیلی بود . بعد از بازگشت از خط مقدم در منطقه حاج

عمران بوسیله یکدستگاه کامیون (برای استتار جابجایی از خط به عقب ) حدود ساعت ۷:۳۰

صبح وارد شهر پیرانشهر شدیم از زیر چادر کامیون نگاهی به بیرون انداختم ، در این هنگام

چشمم به بچه های مدرسه ای افتاد که در حال رفتن به مدرسه بودند . یک لحظه دلم برای

مدرسه رفتن تنگ شد و اشک از چشمانم جاری شد . اشک هایم تا دقایقی امانم را بریده 

و دلتنگ روزهای خوب مدرسه شده بودم چرا که خیلی دوست داشتم مثل این بچه ها من

هم در این روز در شهر خودم بودم و می توانستم به مدرسه بروم . اما در آن زمان وظیفه

من و امثال من چیز دیگری بود . به همین منظور اول مهر هر سال ، همراه با فرزندانم به

مدرسه میروم و خاطرات آن دوران برایم تداعی می شود . یاد آن دوران بخیر .

آغاز سال تحصیلی و کسب علم و دانش بر همه طالبان علم و معرفت مبارک .

قله شاه نشین چهل چشمه /غار کرفتو /دریاچه زریوار کردستان

صبح روز چهارشنبه مورخ ۲۲ شهریور۹۱به اتفاق ۲۸ نفر از دوستان جهت صعود به قله شاه

نشین ، چهل چشمه استان کردستان عازم سنندج شدیم و از آنجا به شهر دیواندره رفتیم .

در این شهر ضمن خرید مایحتاج مورد نیاز در برنامه ، آقای سید جمیل از برادران خوب اهل

تسنن و شاغل در بهداشت و درمان این شهر و بعنوان راهنما یی با تجربه به ما اضافه شد .

برنامه به گونه ای تنظیم شده بود تا قبل از صعود ، به دیدن غار " کرفتو " ( کرفتو به معنای

تصرف شده ) از طریق جاده سقز در ۷۲ کیلومتری دیواندره برویم . تقریبا یک ساعت در راه

بودیم و سپس از این غار دیدن کردیم . این غار ۴ طبقه از بخش های مختلفی تشکیل شده

بود و ۷ اطاق در سه طبقه با نور گیر و پنجره و راهروها و دالان های زیاد و ... جلوه ویزه ای

برای بازدید کنندگان داشت . پس از بازدید غار کرفتو به سمت روستای زیبای " بست " در دل

کوههای سر به فلک کشیده منطقه حرکت کردیم . روستای بست در مسیر برگشت بسمت

دیواندره قرار داشت . به جاده فرعی رسیدیم ، تا روستا حدود ۴۵ کیلومتر فاصله بود ، حدود

۱۵ کیلومتر آن در حال حاضر خاکی بود . با گذشت از روستاهای ابراهیم آباد و شریف آباد به

روستای بست ( ظاهرا به معنی انتها می باشد ) رسیدیم . جمعیتی حدود ۱۲۰۰ نفر و حدود 

۱۷۰ خانوار با مردمی مهربان و مهمان نواز و شغل کشاورزی ، زنبور داری ، دامداری و .......

در کمپ زیبا و نوساز کوهنوردی دیواندره در این روستا ( به عنایت خاص مقام معظم رهبری

ساخته شده بود ) اسکان یافتیم و ساعت ۴ صبح روز پنج شنبه ۲۳ شهریور ۹۱ بیدار شدیم

و ساعت ۳۰/۴ دقیقه از مسیر رودخانه به سمت قله حرکت کردیم . مسیر نسبتا سر سبز

و آب چشمه ها جاری بود . کمی بعد ، نماز صبح را خواندیم و ادامه مسیر دادیم و ساعت ۸

صبح صبحانه ای که از قبل تهیه شده بود را میل کردیم . راه این صعود طولانی بود و ظاهرا

برای برخی از همنوردان که اولین صعود را تجربه می کردند کمی سخت به نظر می رسید .

حدود ساعت ۳۰/۱۰ در کنار یکی از چشمه های مسیر توقف کردیم و تعدادی از همنوردان

در این منطقه ماندند و ۱۶ نفر به سمت قله ادامه مسیر دادیم . از اینجا به بعد کمی شیب

مسیر تند بود و آمادگی بیشتری را می طلبید ، پس از نیم ساعت تعداد دیگری از دوستان

ادامه ندادند ، ۱۲ نفر به سمت قله حرکت کردیم و ساعت ۱۲ به قله ۳۱۷۰ متری شاه نشین

از قلل چهل چشمه رسیدیم و سجده شکر بجا آوردیم . پس از سر دادن دعای فرج و گرفتن

عکس یادگاری به سمت پایین حرکت کردیم به سایر دوستان رسیدیم و پس از بجا آوردن نماز

ظهر و عصر و صرف نان و چای فرود را به اتفاق همه ۳۰ نفر آغاز کردیم و از مسیری دیگر به

سمت روستا حرکت کردیم و ساعت ۴۵/۱۷ دقیقه به محل کمپ رسیدیم و این برنامه هم با

سلامتی همه اعضا به پایان رسید .

وسایل خود را جمع کرده و  این روستای زیبا و خاطره انگیز با مردمانی دوست داشتنی و

صمیمی را به سمت شهر دیواندره ترک کردیم .

از روستای بست تا دیواندره ۶۰ کیلومتر فاصله بود ، درخوابگاه تربیت بدنی این شهر اسکان

یافتیم و صبح روز بعد ساعت ۴ این شهر را به مقصد مریوان و به قصد دیدن دریاچه زریوار

ترک کردیم . از سنندج گذر کردیم و به مریوان رسیدیم . از دریاچه بسیار زیبای زریوار دیدن

کردیم .

این دریاچه و شهر را ترک و از طریق سنندج به تهران بازگشتیم و سفر سه روزه ما با کسب

تجربه ای جدید و ثبت خاطرات زیبا از در کنار هم بودن و دیدار از مناطق زیبای کشور ، ساعت

۱۸ روز جمعه ۲۴ شهریور ۹۱ به پایان رسید .

همنوردان این برنامه آقایان : میرزایی ، مقدم ، یوسفان ، طاهریان ، ستایش فر (سرپرست

برنامه ) ، امینیان ، صمدیار ، عباس زاده ، کاظم زاده  ، عارفی ، ربیعی ، غیاثی فر ، سوکی ،

صفری ، حسینی ، خداوردی ، جانزاده ، شیرازی ، خسروانی ، زندیه ، آقا بابایی ، شعبانی ،

کاظمی ، محمدی و خانم ها : مظفری ، آقاییان ، جباری و آقا زاده .

عملیات مرصاد (خاطره 10 )

ادامه قسمت ۱ در تاریخ ۲۲ مرداد ۹۱

قسمت دوم :

خلاصه هواپیما به مقصد تبریز پرواز کرد .  تا تبریز همه از فرط خستگی رزم شب گذشته

خوابیدند . قرار بود از تبریز هم هلی برد شویم به پیرانشهر اما خبر دادند فعلا تحرکات منافقین

کم شده و نیازی نیست هلی برد شویم فلذا با اتوبوس به شهر نقده رفتیم . در یک مدرسه

چند روزی مستقر شدیم و روزها در اطراف آن شهر تمرینات نظامی داشتیم . بعد از چند روز

گفتند ظاهرا منافقین متفرق شدند و عملیات آنها کنسل شده ، ما هم آماده شدیم برگردیم

مقر اصلی در سد دز دزفول . از نقده حرکت کردیم و شب به کرمانشاه رسیدیم شب را در

مسجد معروف این شهر .... استراحت کردیم و صبح بعد از نماز و قبل از صبحانه حرکت کردیم

قرار شد صبحانه را داخل اتوبوس میل کنیم . در طول مسیر وقتی به منطقه درگیری عملیات

مرصاد رسیدیم قرار شد چند دقیقه ای پیاده شویم و ادوات و خساراتی سنگینی که منافقین

در عملیات خود دیده بودند را در حاشیه جاده ببینیم . من با لیوان چایی که در دست داشتم

رفتم پایین همینطور که به اطراف نگاه میکردم رفتم روی یه تپه خاک کوچک که بتوانم دورتر را

ببینم که یک دفعه لیز خوردم و متوجه شده روی یک جنازه ایستاده بودم که با کنار رفتن خاک

ها بوی تعفنی بالا زد که حالمو بد کرد و به همین دلیل من تا دو روز مریض بودم بعد از بازدید

به سمت سد حرکت کردیم و به مقر رسیدیم و بعد از چند روز هم تسویه حساب کردیم و به

تهران برگشتیم .

بعد از عملیات مرصاد (خاطره 9 )

 قسمت اول :

مرداد ماه سال ۱۳۶۷ ، ما در سد دز دزفول مستقر بودیم . بعد از پذیرش قطعنامه و عملیات

مرصاد کم کم آماده می شدیم تا تسویه حساب و به شهر خود برگردیم . یکی از آن شب ها

از طرف مسئولین تیپ درخواست شد بچه ها را به رزم شب ببریم . وقتی از چادر فرماندهی

برگشتیم ، بچه هایبیدار بودند به آنها گفتم امشب آماده باش باشید ، چون  احتمالا رزم شب

داریم برخی از آنها می گفتند دیگه جنگ تموم شده چه نیازی به رزم است ؟ بهشون گفتم ما

باید همیشه آماده باشیم ، شاید همین فردا گفتند اتفاقی افتاده و باید بریم خط . اینو گفتم و

کمی استراحت و نیمه شب بچه ها را ریختیم بیرون و ... نزدیک اذان صبح به مقر برگشتیم .

قرار شد بچه ها نماز بخوانند و بعد بخوابند . تو همین شرایط بود که از چادر فرماندهی خبر آمد 

که سریع بچه ها را تجهیز کنید و آماده اعزام نمایید . خلاصه سریع پیک ها را فرستادیم سراغ

بچه که یکی صف موال بود یکی تو نمازخانه ، یکی ... و خیلی زود آماده و بخط شدند و برای

اعزام به پایگاه شکاری دزفول رفتیم به بچه ها گفتم دیدید در جنگ هیچ چیز معلوم نیست .

ظاهرا منافقین بعداز شکست در عملیات مرصاد مجدد سازماندهی کرده بودند تا از سمت

پیرانشهر حمله کنند . آنقدر سریع حرکت کردیم که برای سرشماری و ثبت اسامی رزمندگان

از مسئولین گردان کسی نبود . به پایگاه شکاری دزفول رسیدیم و سردار علی فضلی فرمانده

لشگر سید الشهدا (ع ) راسا در ورودی پایگاه حضور داشت و بچه ها را از زیر قرآن رد میکرد

و بمن گفت قبل از سوار شدن به هواپیما آمار نیرو هاتونو بگیر و تحویل مسئولین فرودگاه بده

خلاصه همینطور که نیرو ها در قالب گرو هانها و گردانها وارد پایگاه شکاری می شدند ، آمار

گرفته و سوار هواپیمای سی ۱۳۰می شدند . ( ادامه دارد ... )

مهندس محمد رضا نعمت زاده (خاطره سفر در ماه مبارک رمضان )

در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان به اتفاق مهندس نعمت زاده (معاون وزیر نفت در امور

پتروشیمی وقت ) و جمعی از همکاران ، جهت ماموریتی اداری عازم کرمانشاه شدیم .

آن روز ایشان سخت بیمار و حسابی سرما خورده بودند و کلاه ای پشمی به سر کشیده

و حتی بسختی قادر به صحبت کردن بودند .

برای اینکه روزه ایشان و همراهان به مشکل نخورد عصر حرکت کردیم . به محض ورود به

فرودگاه کرمانشاه ، همانند همیشه بدون اتلاف وقت بازدید ها و جلسات به صورت فشرده 

آغاز شد . 

هنگام اذان مغرب در یکی از مجتمع های پتروشیمی افطار کردیم و بعد ادامه کار تا ساعت

حدود ۱۲ شب .

ازمجتمع برای استراحت به مهمانسرایی در شهر کرمانشاه حرکت کردیم و در داخل شهر

مهندس نعمت زاده از راننده درخواست کرد جلوی مغازه ای میوه فروشی توقف کند و با حال

بدی که داشت بلند شد برود پایین تا برای سرعت در بهبود بیماری خود مقداری لیمو شیرین

بخرد که آقای دامغانی نگذاشتند آقای دامغانی خواستند بروند پایین که مهندس به زور مبلغی

برای خرید به ایشان داد . جای تعجب داشت که معاون وزیر راسا اقدام به اینکار میکرد و در

حالی که تعداد زیادی همکار و مدیر در معیت ایشان بودند . و ایشان هیچ گاه راضی نبودند از

بودجه دولتی برای اینگونه موارد هزینه شود ...

بعد از سحر هم برای بررسی وضعیت یکی دیگر از پروژه ها راهی دیگر مجتمع پتروشیمی

شدیم و تا قبل از ظهر به تهران بازگشتیم تا روزه افراد بهم نخورد .

واقعا بزعم اینکه بیماری سختی داشتند با زبان روزه و با تلاشی مضاعف ، کار برای ایشان

همانند قبل در اولویت بود و این درس بزرگی است برای افرادی که میخواهند بدون ادعا و 

منت به ایران اسلامی خدمت کنند . 

ره آورد سفر به تانزانیا (خاطره ) (2)

ادامه خاطره ( ۱ ) تاریخ ۲۱/۴/۹۱

از لیدر راهنما و راننده خودرو سافاری در اختیار پرسیدم از فقر مردم خود ناراحت نیستید ؟ او

گفت اول برایم بگویید تعریف شما از فقر چیست ؟ گفتم نداشتن امکانات و درآمد ، بهداشت ،

رفاه و .... او گفت از نظر مردم کشور من تانزانیا ، خانواده ای که بتواند روزانه غذا و پوشاک

خود را تامین کنند خوشبخت است . برایم خیلی جالب بود که نگفت به داشتن غذا و پوشاک

رضایت داریم گفت خوشبخت هستیم و این عجیب ترین تعریفی بود از خوشبختی که انتظار

نداشتم بشنوم . ادامه دارد ...

ره آورد سفر به تانزانیا (خاطره ) (1)

 از شهر دارالسلام پایتخت کشور تانزانیا تا شهرموشی با اتوبوس حدود ۱۲-۱۱ساعت راه بود .

 از ترمینال این شهر بلیط تهیه کرده و به طرف شهر موشی حرکت کردیم . در بین راه ، بچه

های زیادی در کنار جاده دیده می شدند که یونیفرم مدرسه به تن داشته و پیاده در حال تردد

بودند و این در طول مسیر تا شهر موشی به کرار به چشم می آمد . برایم سوال شده بود .

واقعا چرا اینقدر بچه مدرسه ای پیاده در حال تردد هستند .؟ بعدا از راننده خودرویی که برای

سایر برنامه های خود در کشور تانزانیا در اختیار داشتیم و فردی تحصیل کرده و حکم لیدر ما

را هم داشت این موضوع را سوال کردم و در پاسخ گفت : در روستایی که من از آنجا آمده ام

بچه ها باید ۹ کیلومتر صبح برای رفتن به مدرسه و ۹ کیلومتر هم ظهر برای برگشتن به منزل

پیاده روی کنند ، به همین دلیل تردد بچه زیاد بچشم می خورد . من منتظر بودم او در ادامه از

این وضعیت اظهار ناراحتی و یا احتمالا گلایه ای از دولت و کشور خود کند ، اما در کمال تعجب!

گفت : این برای بچه ها (پیاده روی زیاد برای رفتن به مدرسه ) بسیار خوب است و آنها ساخته

می شوند . برایم این جملات خیلی غریب اما جالب بود چرا که یک بچه کوچک مثلا ، بچه کلاس

اول بدلیل فقر اما برای کسب دانش باید روزانه ۱۸ کیلومتر پیاده مسیری را طی کند و مردم

هیچ گلایه ای نداشته و این مسئله را برای فرزندان خود مفید بدانند !!! .

ادامه دارد .....

ارمنستان - توصیه به مسئولین بخش گردشگری و وزارت ارشاد

سالانه دهها هزار نفر جهت تحصیل ، کار یا تفریح به کشور ارمنستان سفر می نمایند . از

آنجایی که ارمنستان یک کشور غیر اسلامی است ، بنظر می رسد بصورت عادی ذبح اسلامی

در این کشور انجام نشود (با تحقیق انجام شده ) و استفاده از گوشت های موجود طبق

دستور اسلام حرام میباشد .

کمتر مسافری است که به این موضوع توجه داشته باشد و از آنجایی که بسیاری از آژانس

ها در تورهای خود به این کشور ، بابت ناهار و شام به مسافرین خود بن غذای رستوران های

< کی اف سی> ، <مک دونالد> یا ... را ارائه می نمایند . مسافرین هم شاید بدون اطلاع از

این موضوع ناخواسته استفاده نمایند . چرا مسئولین و ارگانهای مربوط به گردشگری و وزارت

ارشاد در کشور بعنوان متولیان امر گردشگری به این موضوع توجه نمی کنند ؟ چرا مثلا در این

نوع کشورها ( پیشنهاد ) یک رستوران ایرانی مطمئن ( رستوران ایرانی در این کشور موجود

است اما به گفته امام جماعت مسجد کبود در ایروان این رستورانها هم مطمئن نیستند که

حتما از گوشت هایی که با ذبح اسلامی انجام می شود استفاده کنند) را دایر نمی کنند تا

آژانس ها ی مربوطه را مجاب کنند بن این رستورانها را به مسافرین خود بدهند ؟! تا حداقل

شکم مسلمانان کشور ناخواسته در این سفر به حرام پر نشود ! ( گذشته از سایر موارد دیگر

که کمتر قابل نظارت است ) آیا مدیریت کردن این کار ، اینقدر سخت است که سالها شاهد کم

توجهی به آن هستیم !!!

"سازمان توسعه راههای ایران "(بیژن جهاندیده )

سه ، چهار ماه پیش یکی از دوستان خوب از میان دوستان خوبی که در مدت اشتغال حدود

دوساله ای که در سازمان توسعه راههای ایران داشتم بمن زنگ زد . بیژن از همکاران خوب

من در آن زمانهای خاطره انگیزی بود که در سازمان توسعه راههای ایران رئیس روابط عمومی

بودم . خیلی خوشحال بود . او گفت : از او درخواست شده برای انتصاب احتمالیش به عنوان

رئیس روابط عمومی ، در جلسه ای با حضور مدیریت سازمان در چند روز آینده حاضر شود . و 

 از من خواست منابع و جزوات و تجربیاتم را در خصوص وظایف و فعالیت های روابط عمومی

در اختیارش قرار دهم . من هم مقداری مکتوبات آماده و برایش فکس کردم .

پس از این موضوع ، چند وقتی از ایشان خبر نداشتم تا اینکه به واسطه یکی از دوستان بنام

علی شهبازی با خبر شدم بیژن جهاندیده در بیمارستان بستری شده است و قرار است برای

عملی بیمارستان ایشان را تغییر دهند . از علی خواستم پس از دریافت آدرس بیمارستان جدید

به اتفاق به ملاقات ایشان برویم .

دو روز بعد ، مجدد علی هم که درگیر امور کاری خود بود ، بمن زنگ زد که بیژن عمل کرده و

حالش خوب است و با او تلفنی صحبت کرده و بیژن درخواست داشته فعلا به ملاقاتش نیایند .

شب یلدا بود که پیامکی یلدایی از بیژن دریافت کردم ( برای اولین بار پس از سال ۱۳۷۷ ) اما

متاسفانه بدلیل دریافت بیش از حد پیامها در آن ایام ، فراموش کردم پاسخ پیامکش را بدهم .

چند روز بعد که درگیر کارهای همیشگی دنیای فانی بودم ، ساعت ۲۲ ( ۱۲/۱۰)چنین پیامکی

 از علی شهبازی دریافت کردم "سلام امروز با خبر شدم متاسفانه بیژن از بین ماندن و رفتن ،

رفتن را انتخاب کرد و مسافر آخرت شد . تشیع چهارشنبه " با خواندن این پیامک شوکه شدم

فکر کردم شوخی میکنه اما بعد از صحبت تلفنی متوجه شدم حقیقت داره و این یکی از تلخ

ترین پیامکهایی بود که تاکنون دریافت کرده بودم و با افسوس بخودم گفتم چرا کوتاهی کردی

و نرفتی او را ببینی ! یا حتی یه تلفن بزنی ! اما دیگر کاری نمی توانستم بکنم او رفته بود و

من در حسرت بی توجهی و غفلت خود به یکی از همکاران عزیزم ماندم . او رفت . او برای

همیشه رفت و خاطرات روزهای با هم بودنش ماند و امروز هفت روز از رفتنش می گذرد .

و بعد متوجه شدم این بزرگوار قبل از عمل ، رضایت نامه اهداء اعضاء بدن خود را امضاء

و پس از پر کشیدنش اعضاء بدن او را به چند نیاز مند اهداء کردند . او با این حرکت خود

انسانیت و بزرگواری که ما از آن کمتر خبر داشتیم را به حد اعلاء رساند . و جاودانه شد .

روحش شاد . بیاییم قبل از اینکه دیر شود ، غفلت نکنیم و قدر با هم بودن را بیشتر بدانیم .

وصایای شهدا (وصیت نامه شهید محمد رضا رحیمی )

به بهانه سالگرد شهادت شهید محمد رضا رحیمی فرزند مرحوم حاج محمد حسین – تاریخ

شهادت ۲/۷/۶۱ سومار - وصیت نامه :

سلام بر حضرت حق یگانه خالق و معبودم

سلام بر فرستاده بر حق او حضرت رسول اکرم (ص) ختمی مرتبت .

سلام بر امام علی (ع) پرچمدار امامت و ائمه اطهار .

سلام و درود فراوان بر مهدی موعود یگانه منجی عالم بشریت (عج) .

سلام و درود بی پایان بر نایب بر حقش خمینی کبیر دامه توفیقاته .

و درود و سلام بر ارواح طیبه شهدای خونین کفن انقلاب اسلامی .

لب به سخن می گشایم :

من فرزند انقلاب و امام و شاگرد مکتب اصیل اسلام با چهره ای باز به ندای پرچمدار انقلاب

اسلامی امام بزرگوار لبیک گفته ، رو به سوی جبهه خونین حق علیه باطل آورده و با خدای

خویش پیمان جهاد تا شهادت بسته ام و توصیه می کنم گوش بفرمان قلب تپنده امام عزیز

داده و هر چه بیشتر جبهه های جنگ را با وجود شریف خویش معطر نموده و رزمندگان

والامقام را یاری نمایید .

و با ید بگویم که :

ما میرویم اگر خدا بخواهد به لقایش بپیوندیم .

مامیرویم تا اگر خدا بخواهد و قبول کند وسیله ای برای سقوط صدام گردیم .

ما میرویم تا امام زنده بماند .

خدمت پدر و مادر عزیزم عرضه میدارم که از فقدان من ناراحت نباشند زیرا از امانت الهی

خویش خوب نگهداری کرده و مرا به صاحب اصلی ام ارجاع داده اند .

انالله و انا الیه راجعون

اندکی با تو نگفتم غم دل ترسیدم                 که دل آزرده شوی ، گرنه سخن بسیار است .

در پایان از شما ملت قهرمان نقاضا دارم ، همچنان گذشته در صحنه انقلاب بوده و سدی

برای ناکثین ، قاسطین و مارقین شوید .

در ضمن کتابهای اینجانب را وقف مسجد نمایید .

والسلام

امام را دعا کنید

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار .

حاج عیسی (خاطره)

گفت‌وگوي اختصاصي فارس با خادم امام خميني (ره) :

خبرگزاري فارس : حاج عيسي گفت : اينكه كسي روزي با امام (ره) بوده معيار اينكه امروز

در خط امام (ره) باشد ، ....

ادامه نوشته

حاج خادم الحسینی

به بهانه سالگرد عملیات جاده اهواز - خرمشهر در سال ۶۷ ، روز و شب گذشته ۳/۵/۹۰ اولین

محفل انس پس از ۲۳ سال با حضور حاج خادم الحسینی فرمانده تیپ حضرت زهرا (س)

لشگر ۱۰ سید الشهدا ء و جمعی از فرماندهان گردانها ، گروهانها و رزمندگان این تیپ در

مسجد ۱۴ معصوم (ع) شهرک ولیعصر (عج) تهران برگزار شد .

در این مراسم باشکوه رزمندگان حاضر ، بخشی از خاطرات عملیات یاد شده و همرزمان شهید

خود را مرور کردند . رزمندگانی که در آن مقطع زمانی جوانان ۲۵-۱۷ سال بودند امروز ۴۸-۴۰

ساله شده بودند و غبار سفیدی بر سر و ریش خود داشتند و برخی با فرزندان نوجوان و جوان

خود در این مراسم حضور بهم رسانده بودند .

حاج خادم هم پس از اقامه نماز مغرب و عشاء در جمع نماز گزاران این مسجد از مجاهدتهای

این رزمندگان در گرمای مردادماه بیابانهای خوزستان که به عشق امام و کشور خود حماسه

آفریدند ، تقدیر کرده و شهادت دادند که این رزمندگان با آن عملیات دل امام (ره) و مردم را در

آن مقطع حساس جنگ شاد کردند و حماسه ای ماندگار از خود به جای گذاشتند . 

در پایان هم رزمندگان یکدیگر را عاشقانه و صمیمانه در آغوش گرفتند که خاطره شب های

عملیات و خداحافظی و حلالیت طلبی را زنده میکرد .

یاد و خاطره ۸ سال دفاع مقدس ، امام (ره) و شهدای جنگ گرامی باد .

گزارش تصویری سفر به تانزانیا و صعود به قله کلیمانجارو (5)

 

گزارش سفر به قله کلیمانجارو

«کلیمانجارو قله ای به پهنای سراسر جهان، بزرگ، بلند و زیر آفتاب بی نهایت سفید»

 

در آستانه سی و دومین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، ۹ دلاور مرد شرکت ملی صنایع

پتروشیمی به نمایندگی از صنعتگران پر تلاش این صنعت، در آغازین ساعات روز دوشنبه ۱۸ بهمن یک

هزار و سیصد و هشتاد و نه، راس ساعت 6 و 30 دقیقه بر فراز قله ۵۸۹۵ متری کلیمانجارو ایستادند و با

خواندن  سرود جمهوری اسلامی و با افراشتن پرچم  ملی کشورشان، نام "ایران" بر بلندترین قله آفریقا

طنین انداز شد.

کوهنوردان  : سعید ستایش فر، محمود محمودی، سعید شیویاری، محسن بهره ور، رحمان

روشن نیا، مهرداد امیری، سید مجتبی موسوی شاد( مسئول اجرایی و عضو کمیته راهبردی)

، غلامحسین میرزایی( سرپرست تیم و عضو کمیته راهبردی) رحمت اله رزاقی (مسئول فنی

تیم و عضو کمیته راهبردی).

کلیمانجارو پس از داستان کوتاه و مشهور ارنست همینگوی که در سال ۱۹۳۸ نوشته شد به شهرت

زیادی رسید. شخصیت اصلی داستان از این قله زیبا به عنوان قله ای « به پهنای سراسر جهان، بزرگ،

بلند و زیر آفتاب بی نهایت سفید» یاد کرده است.

«ارنست میلر همینگوی: کليمانجارو کوه پوشيده از برفي است که ۶۰۰۰ متر ارتفاع دارد و

مي‌گويند بلندترين کوه افريقاست. قلة شرقي آن ماسايي «نگاجه‌نگايي» يا خانة خدا نام دارد. »

*******

برنامه ریزی برای صعود به قله کلیمانجارو از یک سال پیش آغاز شد و سرانجام با انتخاب تیم منتخب

کوهنوردی شرکت ملی صنایع پتروشیمی، تیم ۹نفره این شرکت در بهمن ماه بر بام آفریقا ایستاد.

 

این کوه با ۵۸۹۵ متر ارتفاع، آتشفشانی نیمه خاموش است در کشور تانزانیا و در مرز کشور کنیا قرار

دارد. این کوه جزو قلل هفتگانه دنیا به شمار می‌رود.

برای آماده شدن و فراهم کردن اسباب و لوازم به خصوص  دریافت مجوز از شرکت متبوع، وزارت نفت،

فدراسیون کوهنوردی و شورای برون مرزی سازمان تربیت بدنی و پس از پیگیریهای مستمر و مجدانه

برای کسب دیگر مجوزهای لازم ، حدود چهار ماه تلاش شد.

اما از ابتدای امسال با تشکیل "کمیته کوهنوردی" تیم کوهنوردی شرکت ملی صنایع پتروشیمی با

اولویت های برگزاری دوره های آموزشی فدراسیون (کوهنوردی، یخ و برف، سنگ و..)، حضور فعال و

مسمتر در برنامه های آموزشی در  دو سال گذشته ، آمادگی جسمانی  و حضور در اردوهای مختلف به

طور حرفه ای تمرین و آموزش دید.تا اینکه از میان کوهنوردان این شرکت در ابتدا 12 نفر و سپس 9 نفر

برای صعود به قله کلیمانجارو انتخاب شدند و این تیم پس از انجام تست های ورزشی و پزشکی با سفر

به کشور تانزانیا در یوم اله دهه فجر به این قلل صعود کرد.

آنچه در ادامه می آید در واقع نوشتاری مختصر از صعود به مرتفع ترین قله آفریقاست، تا باشد از خاطرات،

رویدادها و اتفاق هایی که اعضای تیم کوهنورد در این سفر آزمودند و کسب کردند، در فرصتی مغتنم نقل

گردد.

تیم کوهنوردان شرکت ملی صنایع پتروشیمی پس از طی مراحل اداری کشور تانزانیا، صعود خود را از

نقطه ۱۷۰۰ متری پارک اولیه کیمانجارو آغاز نمودند. روز اول پس از سه ساعت پیاده روی و طی ۲/۸

کیلومتر به پناهگاه اول یعنی  MANDARA  در ارتفاع ۲۷۰۰ متر رسید و شب اول را در لوج های این

پناهگاه گذرانید.

صبح روز دوم تیم  با پیاده روی پنج ساعته و طی مسیر ۱۱ کیلومتر در ارتفاع ۳۷۰۰ متر به کمپ دوم یعنی

HOROMBO رسیدو شب دوم را  درلوج های این کمپ سپری کرد.  در طول صعود به قله،  تمام نکات فنی

و نیازهای فنی – پزشکی توسط مسئول فنی تیم کوهنوردی  آقای رزاقی به اعضا تیم منتقل می شد.

روز سوم مسیری حدود ۱۰ کیلو متری و پنج ساعت پیاده روی در ارتفاع ۴۷۰۰ متری پیش رو بود تا تیم به

کمپ سوم یعنی  kibo برسد. قرار برآن بود که با استراحتی کوتاه و آماده کردن تجهیزات ساعت ۱۲ شب

، صعود نهایی به قله انجام گیرد. در این ساعت دمای هوا به ۱۰ درجه زیر صفر می رسید، علیرغم "هم

هوایی" لازم در طول برنامه  و فشار هوا آنقدر زیاد بودکه نفس کشیدن نیز سخت شده بود. تیم مجبور

بود برای صعود از شیب نسبتاً زیادی بالا برود. و البته خستگی، ارتفاع زدگی، سرما و سنگینی فشار هوا

باعث شده بود بیشتر اعضا از سطح هوشیاری کمی برخوردار شوند اما آنها مصم تر از ساعات اول صعود

به قلل بودند .

روز چهارم هم از راه رسید. ساعت۳۰/۶ صبح همزمان با طلوع خورشید در روز دوشنبه ۱۸ بهمن ماه

۱۳۸۹  و پس از طی مسیر ۵/۵ کیلومتر مسافت تمام اعضای تیم با موفقیت به قله کیمانجارو  صعود

کردند و همزمان با سر دادن سرود جمهوری اسلامی، پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران بر فراز بام

آفریقا به اهتراز درآمد. پس از بازگشت به نقطه صفر صعود، فدارسیون کشور تانزانیا در احکامی صعود

موفقیت آمیز و پر افتخار کوهنوردان شرکت ملی صنایع پتروشیمی را به قله کلیمانجارو تبریک گفت.

در مدت صعود تیم هایی از کشورهای مختلف جهان از جمله آلمان ، سوئد، اسلواکی، کره جنوبی،

امریکا، استرالیا، کنیا، آفریقای جنوبی، دانمارک، ژاپن، اسپانیا، ایتالیا، بلغارستان، چین، لیختنشتاین ،

سوئیس، روسیه، هلند، فنلاند، اتریش و...حضور داشتند که تیم شرکت ملی صنایع پتروشیمی به گفته

اکثر حاضران یکی از تیم های منظم، منسجم و آماده این صعود بود که بطور کامل و به راحتی موفق به

صعود شد.

لازم است از تک تک اعضای تیم ، سرپرست و به ویژه مسئول فنی که به خوبی تیم را آماده و بدرستی

هدایت کرد تا تمامی اعضای گروه به راحتی و با کمترین مشکل موفق به صعود شوند، تشکر و قدردانی

نمایم. همچنین از تمامی مسئولین شرکت ملی صنایع پتروشیمی، وزارت نفت، فدراسیون و سازمان

تربیت بدنی که همکاری و مساعدت بسیار خوبی در اعزام این تیم داشتند. بی شک اگر همکاری و

تعامل آنان نبود، این موفقیت و افتخار هم حاصل نمی شد.

به امید فتح قله های انسانیت.

شهادت هنر مردان خداست (خاطره 8)

(ادامه خاطره ۲۶/۱/۹۰)

... خیلی نگران بودم اما هر چه تلاش کردم نتونستم خبری از حسین و سایر هم محله ای

هامون بگیرم .

تا نزدیک ظهر هر چی از مسئول گروهان خواهش میکردم برم و ارتفاع مجاور به بچه ها سری

بزنم قبول نکرد و این مسائل منو بیشتر نگران میکرد تا اینکه ساعت حدود ۱۴ روز ۲۷/۱/۶۶

شهدای عملیات دیشب را از اونجا برده بودند .

خلاصه به هر شکل بود به بهانه آوردن آب (چون اصلا آب نداشتیم ) قمقمه های بچه ها را

جمع کردم و به قسمت زین اسبی رفتم تا برای بچه ها آب بیارم که از اونجا خودمو به ارتفاع

مجاور رسوندم از سنگر اول شروع کردم هر چی می پرسیدم کسی جوابگو نبود و یک به یک

سنگر ها را جلو میرفتم تا اینکه به سنگر یکی از دوستانم بنام شیبانی رسیدم تا منو دید

رنگش کاملا برگشت و تا گفتم سلام شروع کرد گریه کردن دیگه داشت حدسم به یقین تبدیل

میشد ! اره اون گفت حسین شهید شده تو اون لحظه متوجه هیچ حرف دیگه ای نمیشدم

شوکه شده بودم و بگفته بچه ها تا یکساعت فقط گریه میکردم واقعا شرایط خیلی سختی بود

درک خبر شهادت بهترین و صمیمی ترین دوستم که حتی از برادر نزدیکتر بمن بود برایم غیر

باور بود چنان روحیه خودمو باخته بودم که تا حالا همچنین شرایطی برایم رخ نداده .

نای برگشتن به ارتفاع خودمونو نداشتم و از مسئول گردان میخواستم منو برگردونه عقب ،

بچه خیلی با من کلنجار رفتند تا پذیرفتم  که بمانم .

به سنگر خودمون برگشتم و تا فردا در شرایط بسیار سخت روحی و روانی در کنار سایر

رزمندگان ماندم .

حملات دشمن و تک های آنها سنگین تر شده بود . از نظر آب و غذا فوق العاده در مضیقه

بودیم و از پشتیبانی و مهمات هم خبری نبود و بدستور فرمانده در خوردن و آشامیدن و حتی

استفاده از مهمات حداکثر صرفه جویی را میکردیم . چرا که بدلیل  کوهستانی و صعب العبور

بودن منطقه امکان پشتیبانی بسیار کم بود به گونه ای که چندتا قاطری که برای ما مهمات و

غذا می آوردند از ارتفاعات به داخل دره پرت شده بودند . 

آب که اصلا نبود و برف آب میکردیم و میخوردیم و غذا هم هر نفر در ۲۴ ساعت نصف نان و یک

عدد کتلت (برای سه وعده) اما اینها اصلا مهم نبود مهمات نداشتیم که تک های دشمن را دفع

کنیم و همه چیز واقعا خدایی بود که تونسته بودیم از خط محافظت کنیم .

شب هاش بسیار سرد بود و سنگرهامون خیس خیس که از خدا میخواستیم دشمن تک کنه تا

با تحرکی که بوجود میومد گرم بشیم و روزها بقدری گرم که از تشنگی برف میخوردیم و همه

گلو درد گرفته بودیم .

هر چه بود گذشت تا اینکه ظهر روز ۲۸/۱/۶۶ گفتند آماده بشویم تا خط را تحویل بچه های

ماکو بدیم و بریم عقب خودمونو جمع و جور کردیم و ساعت ۱۴ امدیم از ارتفاع مجاور برگردیم

که دیدم حدود ۱۴ شهید را در کنار ارتفاع خوابانده اند پرسیدم چی شده ؟

گفتند متاسفانه بعد از دستور عقب آمدن از سوی فرمانده گردان "حاج محمد" یک قبضه

"پلامین" که از دشمن بجا مانده بود بالای سنگر فرماندهی گردان بوده و در این چند روز

استفاده نشده بود چون این قبضه صدای ته قبضه داشت و معمولا قابل محاسبه برای دشمن

بود ظاهرا فرمانده گردان بارها به بچه گفته بود از این قبضه استفاده نکنند تا اینکه اون لحظه

آخر که در حال تحویل خط بودیم یکی از بچه ها میگه حالا که داریم میریم بزار یکی شلیک کنم

که اینکارو میکنه و متاسفانه بعد از لحظاتی دشمن یک خمپاره ۶۰ دقیقا با تخمینی که زده بود

به سوی این قبضه زده بود که متاسفانه دقیقا به داخل سنگر فرماندهی میخورده و فرمانده

گردان برادر محمد (هوشنگ ) عبدالله سرشکی و ۱۳ رزمنده دیگر از جمله چند بی سیم چی

و پیک به شهادت میرسند که واقعا این ضایعه هم در زمانی که خط را تحویل میدادیم برای

گردان ما اتفاق افتاد و درکش واقعا سخت و شاید عملیات نصر یک در قلب خاک دشمن بدترین

خاطرات را برایم بجا گذاشت .

امروز هم ساعت ۱۳ سالروز شهادت محمد (هوشنگ) عبداله سرشکی فرزند یدالله متولد

 ۱۳۴۲میباشد که در قطعه ۲۶ بهشت زهرای تهران جای گرفته است  .

روحش شاد و یادش گرامی باد .

برای شادی روح تمامی شهدا خصوصا شهید حاج محمد صلوات .

شهادت هنر مردان خداست (خاطره 7)

(ادامه خاطره ۲۴/۱/۹۰ )

... سریع به مسئول دسته گفتم و اونم به فرمانده گروهان و متعاقب آن به فرمانده گردان و

مسئولین سر ستون که دستور ایست داده شد .

جالب بود ، ستونی که بیش از دو هزار نفر در امتداد آن قرار داشت جا مانده بودند و ما کلا

حدود ۱۰ نفر داشتیم میرفتیم !! سریع یکی از راهنما های ما برگشت و بعد از چند دقیقه

سایراعضای ستون را به ما وصل کرد وقتی از میثم علت را پرسیدم گفتم از خستگی خوابم

برده بود و چون منطقه فوق العاده تاریک بود پشت سر میثم هم بخاطر خستگی بیش از حد

متوجه حرکت ستون نشده بودند و همه جا مونده بودند خلاصه خدا رحم کرد و مجدد با تاکیدات

زیاد و ضرورت توجه لازم به نفر جلویی حرکت کردیم .

هوا نسبتا سرد بود و مسیر هم کاملا کوهستانی و موانع طبیعی زیاد و ادامه راه با سختی  

همراه بود . حدود ساعت ۲ نیمه شب سه شنبه ۲۶/۱/۶۶ به نقطه رهایی رسیدیم و گردان

های مختلف از این نقطه به سمت اهداف از پیش تعیین شده خود در عملیات حرکت کردند .

گردان ما از پشت به دشمن حمله و از زین اسبی (بین دو ارتفاع ) ورود کرد که دسته اول 

(ما) به قله ای که بلندترین قله منطقه بود و سایر اعضاء گردان به سوی قله مجاور و دشت

منتهی به آن حمله ور شدیم و تصرف این دوقله بعنوان کلیدی ترین بخش عملیات به گردان ما

یعنی گردان خط شکن امام سجاد (ع) سپرده شده بود .

دسته ما وقتی میخواست سینه کش قله را بالا بکشه متوجه شدیم به میدان مین خوردیم

و کمین دشمن که متوجه حضور ما شد از روی قله تیر اندازی را شروع کرد . برای ایجاد معبر

راهی نداشتیم که بین آتش و میدان مین دشمن بنشینیم و تخریب چی ها هم بسرعت

مشغول پاکسازی میدان . عراقی ها بخاطر رعب و وحشت بیشتر از تیرهای رسام استفاده

می کردند که در اون لحظه بنظر میومد تمام تیرهای آنها از بین دست و پا ها رد میشه ولی

الحمد الله برای کسی از دسته ما که در میدان مین گیر کرده و بی دفاع و بی سنگر بودیم

نیفتاد و بعد از چند دقیقه ای معبر ایجاد شد و بسرعت خود را به بالای ارتفاع رساندیم و البته

درگیری هم به شدت ادامه داشت . دشمن در ارتفاع مجاور ما که (سمت چپ ) دان گور نام

داشت بیشتر مقاومت می کرد و صدای فرمانده گردان میومد که برای خاموش کردن یکی از

سنگر های دشمن که مقاومت میکرد و با دوشکا و تیر بار جلوی پیشروی را گرفته بود ، آرپی

جی زن میخواست که به نقل از یکی از دوستانی که در دسته ۲ گروهان و گردان ما قرار

داشت و بعد از چند روز برای من تعریف می کرد که :

"در آن لحظه بخاطر آتش سنگین دشمن همه زمین گیر شده بودند و هر چی فرمانده آرپی

جی زن صدا میزد کسی بلند نمی شد ، تا اینکه حسین سهرابی رشادت نشون میده و قبضه

را روی کولش میزاره و موشکی در زیر آن آتش مستقیم به سمت سنگر مورد نظر میزنه که

کنار سنگر میخوره و قناسه زن دشمن تو همین فاصله اونو شناسایی میکنه و تیری به قفسه

سینه محمد حسین میزنه و متعاقب آن چون محمد حسین تو کانال ایستاده بوده دشمن با

آرپی جی به سمت حسین موشک میزنه که دو پای حسین قطع میشه و وقتی داشته به

زمین میخورده تیر بار چی دشمن هم چند تیر یه سینه و کمر محمد حسین میزنه و حسین

میفته زمین و کمکش که میره سمتش در آخرین لحظات نقل میکنه که اشهدشو میگفته و

تا آخرین نفس یا حسین یا حسین میگفته که بعدش به شهادت میرسه و یک آرپی جی زن

دیگه سنگر دشمن را هدف میگیره و منهدم میکنه و راه باز میشه و با درگیری تن به تن ارتفاع

را به تصرف خود در می آورند ."

اون شب گردان ما چند زخمی و سه شهید داد ولی از سایر گردان ها که در زنجیره عملیات

قرار داشتند اطلاعی ندارم .

تا صبح هم دشمن چند تک سنگین زد اما موفق نبود .

صبح که شد منطقه و دامنه عملیات برای ما که در با لاترین قله منطقه قرار داشتیم بیشتر

مشخص بود .

خیلی علاقه داشتم از دوستم محمدحسین سهرابی اطلاع پیدا بکنم همچنین دوستان دیگر

و هم محلی هایی که با هم اعزام شده بودیم .

به ارتفاع روبرو که تقریبا در خط مستقیم دید حدود ۵۰۰ متر فاصله داشت که نگاه میکردم ، 

دو سه تا شهید در سرازیری آن و پشت به دشمن دیده میشد .

از طریق بی سیم هر چی خواستم اطلاع از حسین و سایر دوستان گردان داشته باشم نشد

که نشد ! خیلی نگران بودم ...

و امروز ۲۶/۱/۹۰دقیقا ساعت ۳ نیمه شب سالروز شهادت محمد حسین سهرابی آن دوست

سفر کرده است و امروز دقیقا ۲۴ سال از شهادتش می گذرد . روحش شاد و راهش پر رهرو

باد  .

برای شادی روحش صلوات .

 

(ادامه دارد ...   )

شهادت هنر مردان خداست (خاطره 6)

(ادامه خاطره ۲۱/۱/۹۰ )

روز دوشنبه ۲۴/۱/۶۶ ساعت ۱۴ (و امروز دقیقا ۲۴ سال میگذرد )از پادگان شهید بروجردی با

اتوبوس های بدون صندلی و استتار شده به منطقه سردشت اعزام و ساعت ۱۷ به

سردشت رسیدیم و از آنجا با تویوتا به روستای مرزی بنام "بیتوش " رفتیم و ساعت ۱۵/۲۲ به

آنجا رسیدیم و پس از صرف شام (نان و کره ) قرار بود در همین شب یعنی شب میلاد امام

زمان(عج) عملیات را شروع کنیم اما یکی از گردان ها بنام گردان امام حسین (ع) به منطقه

نرسیده بود (ساعت ۴ صبح فردا رسید ) و عملیات به شب دیگر موکول شد به همین دلیل تا

ساعت ۱ نیمه شب در بیرون روستا خوابیدیم و پس از مطمئن شدن از تغییر شب عملیات به

داخل روستا و در حسینیه ای آن شب را به صبح رساندیم .

"بیتوش " روستایی در دل کوههای سر به فلک کشیده شده مرز ایران و عراق بود .

فردای آن روز یعنی سه شنبه ۲۵/۱/۶۶ تا حدود ۱۷ در همان حسینیه در روستا ی

بیتوش که دارای سکنه هم بود ماندیم و مقداری غذای سبک بعنوان شام میل کرده و برای

گرفتن عکس و وضو به اتفاق محمد حسین کنار رودخانه این روستا رفتیم و در این محل با

قبضه آرپی جی از یکدیگر عکس گرفتیم (برام جالب بود چون حسین کمتر خود را در معرض گرفتن

عکس قرار میداد ) و بعد از وضو و پوشیدن پوتین های خود به سایر رزمندگان پیوستیم .

با ماشین تا نقطه آغاز آمدیم و از آنجا به دو ستون شدیم . گردان ما یعنی امام سجاد (ع) سر

ستون حرکتی قرار داشت و دسته اول و دوم کنار هم که حسین کنار من قرار گرفت در این

زمان حسین را در آغوش گرفتم و حسین هم گفت : منو حلال کن و نواری که ضبط کردیم در

جیب پیراهنم هست اگر اتفاقی برام افتاد اونو بردار .منم به شوخی گفتم حلالت نمیکنم چون

دوتا نوار نوحه هم تهران بهت داده بودم که هنوز ندادی اونم با التماس و خواهش گفت بخدا

یادم نبوده از خانوادم بگیر . خلاصه لحظات ویژه ای برای من و حسین و تمام رزمندگان در آن

لحظه بود .

همه همدیگر را در آغوش میکشیدند و طلب حلالیت میکردند .( اتفاقا از برنامه روایت فتح هم

آمده بودند و تصویر میگرفتند .)

از زیر قرآن رد شده و بعد در یک ستون قرار گرفتیم . دسته ما که شماره یک بود در سرستون

و بقیه گردان و گردانهای دیگر بدنبال هم در یک ستون حرکت کردیم .حدود ساعت ۱۹ بود و ما

راه طولانی در دل کوهها داشتیم .

کمی که مسیر را طی کردیم ، هنگام اذان مغرب شد و ما بخاطر شرایطی که داشتیم ،

ایستاده و در حرکت نماز را خواندیم .

هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و ما در وضعیت کاملا استتار قرار گرفته بودیم و ملزم به رعایت

تمام نکات عملیاتی .

چند ساعتی که در حرکت بودیم در یک نقطه به کل ستون برای استراحتی کوتاه (۵دقیقه ای )

ایست داده شد و بصورت نشسته استراحتی کوتاه کردیم (حالت عملیاتی وقتی نفر جلو

می ایسته نفر بعدی می ایسته و اگر میشینه نفر بعد هم مینشیند و هر زمان حرکت کرد حرکت میکند

و هر رزمنده باید به نفر جلویی خود توجه لازم را داشته باشد چرا که در دل تاریکی و در سکوت منطقه

جنگی غیر از این نبایستی باشد بهمین دلیل نقش ما که در سر ستون بودیم بیش از پیش بود) .

بعد از استراحت بلند شدیم و ادامه مسیر دادیم .

چند دقیقه ای که از حرکت ما گذشت به ناگاه گفتم بزار ببینم میثم که کمک اول من بود در چه

حالیه که دیدم اصلا کسی پشت سر من نیست سریع ... (پایان قسمت ۳)

نوروز 1366 در جبهه (خاطره )(5)

ادامه خاطره (۱۷/۱۲/۸۹ )

قبل از عید سال ۱۳۶۶ برای آزمون خلبانی مرخصی گرفته و به تهران آمدم .

پس از آزمون و یک روز به عید  یعنی روز جمعه ۲۹/۱۲/۶۵ ساعت ۱۶ خودم را به پادگان شهید

بروجردی در محور مهاباد - میاندوآب رساندم .اما دریغ از همرزمان ! همه گردان بمدت ۵ روز به

مرخصی رفته بودند . سه نفری از بچه در پادگان (گردان مربوطه ) مانده بودند .

می خواستم برگردم تهران که دیدم ساعت تحویل نزدیکه (چند ساعتی) و تصمیم گرفتم پیش 

دوستانی که بخاطر انجام وظیفه هنگام تحویل سال در کنار خانوادهایشان نیستند ، بمانم .

اولین سالی بود که هنگام تحویل آن کنار خانواده نبودم .

ساعت تحویل نزدیک بود و دوستان بساط سفره هفت سین را از سین های مصنوعی و بیشتر

ادوات جنگی (سرنیزه ، سوزن کلاش ، کمپوت سیب ، ساعت و ...) آماده کردند . البته هفت

تا نشد اما به نیت هفت سین سفره ای چیدیم . و ساعت تحویل شد . با دوستان شاملو ،

عبدالمجید و عزیز خانی روبوسی و سالی خوب همراه با حضور در عملیات های موفقیت آمیز

برای هم آرزو کردیم . روزها را بدور از خانواده ها گذرون می کردیم . این چند روز خیلی سخت

می گذشت تا اینکه ششم فروردین ۶۶ دوستان از مرخصی آمدند .

از دیدن مجدد دوستان خیلی خوشحال بودم چرا که تعدادی از هم محلی هایم حسین

سهرابی ، اصغر بیابانی ، علی شیبانی ، حسین شاکری و... هم در این گردان بودند .

یکی از این دوستان حسین سهرابی بود که قبلا بخشی از خاطرشو براتون نوشته بودم (۱۷/

۱۲/۸۹) حسین در ایام عید و مرخصی بی کار نبوده و به اتفاق خانواده به خواستگاری دختر

خانمی رفته بودند . بهش تبریک گفتم . اما نمیدونم چرا نتونستم تو اون لحظه براش آرزوی

خوشبختی و زندگی مشترک خوبی بکنم !

در ادامه ایام به آموزش ، تمرینات نظامی و حفظ و تقویت آمادگی پرداختیم . و هر از گاهی

ورزش و خاصه فوتبال .

اتفاقا یکبار هم مسابقه ای بین گردان ما و گردان امام حسن (ع) که بیشتر آنها از مسئولین

گردان و گروهان از جمله اعتماد سعید ، غلام تهرانی ، سعید دشتی ،سید علی موسوی

بودندبرگزار شد که که ۳-۱ برنده شدیم که دو تا گلشو من زدم .

ضمنا چون من دست به قیچی هم بودم و هر از گاهی موهای بچه ها را کوتاه میکردم و

آخرین اصلاح را روی سر میثم انجام دادم و الحق وانصاف خیلی خوب شده بود و مورد

 تشویق اکثر دوستان قرار گرفتم البته خود میثم هم خوش تیپ بود و همش به اصلاح

من بر نمی گشت . 

راستی حسین سهرابی کمک آرپی جی زن من بود . و تو تمریناتی که داشتیم خوب میزد . تا

اینکه یک روز اول فرمانده گروهان آقای توکلی و بعد فرمانده گردان ما عبداللهی که از ارتباط

عاطفی و دوستی ما کاملا مطلع بود پیش من آمد و درخواست کرد که حسین را برای آرپی

جی زن دسته دیگر انتخاب کنه ، من مخالفت کردم و خود حسین هم زیر بار نرفت تا اینکه

خواهش کرد و گفت نیاز گردان است و چون برای انجام عملیاتی آماده می شدیم ، باید عناصر

اصلی گردان تقویت بشه و حسین یکی از اون افراد بود خلاصه با ناراحتی هر دو ما قبول

کردیم و حسین شد آرپی جی زن دسته دوم و من آرپی جی زن دسته اول و کمک من یکیش

علی ابراهیمی بود که بچه یه آقا دکتر بود از نیاوران و دیگریش میثم کشمشیان بچه سمت

تهرانپارس تهران بود . هر دوتاشونم حدو ۱۷ سال سن داشتند و از پایگاه شمیرانات آمده

بودند . و البته من تازه ۲۰ ساله شده بودم .

عملیات نزدیک بود و اعلام کردند فردا عازم منطقه خواهیم شد .

به همین خاطر طبق رسمی که بچه رزمنده ها داشتند نزدیکای ظهر همگی حنا کردیم و بعد

به اتفاق برخی دوستان به حمام پادگان رفتیم و پس از استحمام غسل معروف شهادت .

وقتی برگشتیم نزدیک غروب بود و صبح زود هم باید اعزام میشدیم.

در طول این چند ساعت زیباترین لحظات رقم میخورد . و هر یک از رزمندگان خلوتی میکرد و

راز و نیازی و نگارش وصیت نامه . برخی ها هم با هم شفاعت نامه امضاء میکردند .

پس از شام به رختخواب رفتم و با خودم فکر میکردم فردا چه خواهد شد !؟. دو سه ساعتی

تو رختخواب بودم اما خوابم نمیبرد تا اینکه دیدم حسین سهرابی آمد کنار تختم و گفت خوابش

نمیبره و ازم خواست بریم بیرون آسایشگاه .

اومدیم بیرون گفت فکر کنم علی و میثم هم خوابشون نبرده برو ببین اگر بیدارند صداشون کن

بیایند بیرون . رفتم دیدم درسته و اونا هم بیدارند به اتفاق اومدیم بیرون و دیدم حسین ضبط

صوت کوچکی بدست داره و گفت اگر مایل هستید به اتفاق بریم تو حسینیه پادگان و اونجا از

برق استفاده کرده و نواری از خودمون ضبط کنیم .

به اتفاق به حسینیه رفتیم خدای من این حسینیه به این بزرگی پر بود از بچه هایی که هر

کدام در گوشه و کناری در دل تاریکی به راز و نیاز مشغول بودند و اونجا بود که افسوس این

دلهای پاک و خدایی را خوردم .

حسین گفت بچه ها بیایید تک تک و تنها بنشینیم و وصیتی کرده و آنرا ضبط کنیم و به این

صورت بود که اول حسین رفت و چند دقیقه ای صحبت کرد بعد من رفتم و بعد علی و آخر هم

میثم کشمشیان .

نواری از خودمون ضبط کردیم و نوار نزد حسین ماند . البته ازمحتوای آن هیچ کدوم ما خبر

نداشتیم غیر از صحبت های خودمون .

بعد آمدیم و کمی استراحت کردیم تا نماز صبح و بعد از صبحانه هم اعزام به منطقه جنگی .

(پایان قسمت دوم )

گزارش تصویری سفر به تانزانیا و صعود به قله کلیمانجارو (4)بهمن 89 - از پارک تا پناهگاه اول (ماندارا)

 

گزارش تصویری سفر به تانزانیا و صعود به قله کلیمانجارو (3) نقطه شروع صعود (پارک کلیمانجارو )

 

گزارش تصویری سفر به تانزانیا و صعود به کلیمانجارو (2) شهر موشی - بهمن 89

گزارش تصویری سفر به تانزانیا و صعود به قله کلیمانجارو (1) دارالسلام تا شهر موشی-بهمن 89

 

 

گزارش تصویری سفر به تانزانیا و صعود به قله کلیمانجارو (0) تهران-دوحه-دارالسلام(13/11/89)

 

 

دهه فجر در جبهه - خاطره(4)

سه شنبه شب ، همزمان با سالروز پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۶۵و قبل از اعزام

به خط مقدم (شلمچه) ، ابتدا در خط دوم و در منطقه ای بنام شهرک ولیعصر (عج) خرمشهر

در سوله هایی کوچک ، کوتاه و تاریک مستقر شدیم . شب هنگام وقتی منطقه به مناسبت

سالروز پیروزی انقلاب اسلامی نور افشانی شد ، هواپیماهای عراقی و توپخانه آنها تمام

منطقه را بشدت بمباران کردند . ما تقریبا دو ، سه کیلومتری از خط مقدم عقب تر بودیم و عقبه

محسوب میشد . به اجبار تا اعزام به خط باید در گروههای ۵ ، ۶ نفری به داخل این سوله ها

میرفتیم ، یکی ازدوستان بنام محمد حسین سهرابی گفت : بچه ها بیایید توی این فاصله تا

زمان اعزام دعای توسل بخونیم . سپس شمعی داخل سنگر روشن کردیم و محمد حسین

شروع کرد به خواندن دعا . هوای داخل سنگر بقدری گرم بود که با حضور پشه های آدمخوار

جنوب کشور ، ماندن درسنگر غیر قابل تحمل شده بود و بچه ها خیلی آهسته تک تک رفتن

بیرون و منم آخرین نفر پشت محمد حسین را خالی کردم ! وقتی همه آمدیم بیرون صدای

مظلومانه محمد حسین که دعا میخوند به گوش می رسید و بنده خدا که نمی دانست پشت

سر او کسی نیست ، با پشه ها کنار میومد و دعا می خواند ، دعا تموم شد و محمد حسین

آمد بیرون وای خدا ! تمام دست و صورتش را پشه ها زده بودند . هم دلمون براش سوخت و

هم نمی تونستیم جلوی خنده های خودمونو بگیریم . خلاصه در اون شب بیاد ماندنی و گرامی

به خط اعزام شدیم و موضوع دعا ، محمد حسین ، پشه ها و  نورافشانی قبل از آن و بمباران

شدید اون شب خاطره انگیز شد .

بد نیست بدانید ، محمد حسین بعد از شب میلاد حضرت قائم(عج)در فروردین سال ۱۳۶۶ یعنی

حدود ۶۰ روز بعد از موضوع شلمچه هنگامی که در عملیات پیروزمندانه نصر یک در منطقه

مریوان شرکت داشتیم ، مظلومانه به شهادت رسید که بعدا حتما اون خاطره تلخ را هم براتون

می نویسم .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

(پایان قسمت اول)( ادامه قسمت اول در تاریخ ۲۱/۱/۹۰ )

آزمون کمربند محمد صادق

جمعه ۲۸/۱۱/۸۹ بسیاری از خانواده ها فرزندان خود را برای آزمون کمربند تکواندو به

ورزشگاه شهدای شهرک آزادی ، جنب کارخانه ارج تهران آورده بودند .

حدود ۳۰۰ نفر در این آزمون حضور داشتند و سالانه دوبار این آزمون برگزار میگردد .

بچه های حاضر در آزمون جنب و جوش ، ذوق و شوق فراوان همراه با استرس داشتند و

البته برخی از خانواده ها هم همین شرایط را داشتند .

وزرشکاران به داخل سالن رفتند و خانواده ها بیرون ، چون ورود خانواده ها به داخل سالن

ممنوع بود . از ساعت ۳۰/۷ همه منتظرنتایج ! و هر از گاهی خانواده ها از گوشه درب نیمه

باز سالن سرکی میکشیدند  . بسیاری از آنان بی تابی میکردند و بسیاری  هم در گوشه و کنار

محوطه بیرون سالن ذکر و قرآن قرائت می کردند .

مرحله اول که فرم زدن بود ظاهرا تمام شده بود و تعدادی از بچه ها که مردود شده بودند با

چشمانی گریان آمدند بیرون .

مرحله بعد هم حرکات دست و پا بود . و مرحله بعدی آمادگی جسمانی و در نهایت مبارزه

البته این آخرین مرحله برای زیر ۱۶ سال بود و برای بالای ۱۶ شکستن چوب هم بود .

محمد صادق ۱۳ ساله هم جزو بچه هایی بود که برای کمربند آبی به قرمز آزمون می داد .

 من هم هر چه سرک می کشیدم ، او را نمیدیدم . خلاصه مراحل آزمون یک به یک انجام شد

و محمد صاذق ساعت ۱۳ آمد بیرون و خوشحال از اینکه با موفقیت آزمون را به پایان برده و

کمربند قرمز خود را زیر نظر فدراسیون تکواندو دریافت خواهد کرد .

هر چه بود تمام شد اما یکی از نکات منفی در این مراسم ، سیگار کشیدن برخی از پدر ها ،

دست اندرکاران برگزاری آزمون و حتی تنها نماینده نیروی انتظامی بود که در محوطه بیرونی

سالن نمایش خوبی برای حداقل نوجوانانی که برای آزمون سلامتی آمده بودند ، نبود !

در پایان موفقیت روز افزون تمام فرزندان این مرز و بوم در تمام زمینه ها خصوصا کسب علم و

معرفت را از خداوند خواهانم و از استاد "حمید رضا حبیبی " کمربند مشکی دان ۶ فدراسیون

جهانی و کشور و مربی درجه یک فدراسیون تکواندو که در پرورش محمد صادق نقش

اساسی داشته و خواهد داشت ، تشکر و قدر دانی می نمایم .

بام افریقا زیر پای کوهنوردان پتروشیمی

کوهنوردان پتروشیمی بر بام افریقا

۱۰:۳۸ (شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۹)
نسخه چاپی

تیم منتخب کوهنوردی شرکت ملی صنایع پتروشیمی موفق به صعود به قله کلیمانجارو شد.

به گزارش نیپنا، این تیم با صعود به قله ۵۸۹۵ متری کلیمانجارو در کشور تانزانیا، پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران را در ایام الله دهه فجر بر بام افریقا به اهتزار درآورده و اعضای این تیم سرود زیبای جمهوری اسلامی ایران را در سی و دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی بر فراز این قله زمزمه کردند.
بر اساس این گزارش، تیم ۹ نفره منتخب کوهنوردی پتروشیمی با اقتدار و به طور کامل موفق به صعود به بلندترین قله افریقا شده و با فتح این قله بزرگ برگ زرین دیگری بر افتخارات این تیم رقم زدند.
اعضای تیم اعزامی غلامحسن میرزایی سرپرست تیم و عضو کمیته راهبردی، رحمت ا... رزاقی مسئول فنی تیم و عضو کمیته راهبردی، سید مجتبی موسوی شاد مسئول اجرایی و عضو کمیته راهبردی، مهرداد امیری، محسن بهره ور، رحمان روشن نیا، سعید شیویاری، محمود محمودی و سعید ستایش فر بودند.
این قله با ۵۸۹۵ متر ارتفاع ، آتشفشانی نیمه خاموش است و در مرز تانزانیا با کنیا قرار دارد. این کوه جزو قلل هفتگانه دنیا به شمار می‌رود.

قله گنو بندرعباس

عصر چهارشنبه مورخ ۲۲/۱۰/۸۹  جهت صعود به قله ۲۳۴۷متری نصیری از سلسله قلل گنو

ازآخرین رشته کوههای زاگراس با هواپیما عازم بندر عباس شدیم .

صبح روز پنج شنبه ساعت ۱۵/۳ برپا و ساعت ۴ حرکت کردیم . از محل اسکان ما که متعلق به

شرکت گاز که نزدیک ورزشگاه خلیج فارس بود تا ابتدای مسیر در روستای ایسین ۳۳ کیلومتر

فاصله داشت .

از این روستا که در جاده حاجی آباد قرار داشت حدود ۲۱ کیلومتر در جاده مارپیچ و سربالایی با

ماشین ادامه مسیر دادیم تا اینکه به ایستگاه محیط زیست رسیدیم . ساعت دیگه حدود ۳۰/۶

صبح شده بود .

نماز صبح را هم خواندیم و از این نقطه که ارتفاع آن حدود ۱۶۰۰متر از سطح دریا بود پیاده روی

را آغاز کردیم . از ویژگی های منحصر بفرد این قله این بود که می بایست از ابتدا فرود و بعد

صعود و در طول مسیر هم همین شرایط  را دنبال می کردیم .

تقریبا پس از ۴۵ دقیقه در فرود به ارتفاع ۱۳۰۰متری سطح دریا رسیدیم یعنی ۳۰۰ متر هم

پایین تر از نقطه آغاز و سپس صعود . همین شرایط تا رسیدن به قله چندین بار اتفاق افتاد .

هوا نسبتا خوب و مسیر هم در بیشتر بخشها صخره ای و در برخی از بخش ها به سختی

قابل عبور بود .

بهر نحو از ۲۲ نفری که با سرقدم آقای مرادی ( از راهنما های محلی و مجموعه

کوهنوردی بندرعباس ) آغاز کرده بودیم ، پس از ۵/۴ ساعت به اتفاق ۱۸نفر موفق به صعود

به قله ۲۳۴۷ متری نصیری شدیم.

چند قله دیگر کوه های گنو عبارتند از : استیری ، گود بونی ، سرپهن و دوبرار .

بلندترین قله بندرعباس هم قله هماگ با ارتفاع ۳۲۶۷ متر می باشد . 

ما پس از ۱۵ دقیقه به سمت پایین حرکت کردیم .

البته با توجه به شرایطی که گفتم در واقع فرود و صعود داشتیم و ساعت ۱۶ به نقطه آغاز

در ایستگاه محیط زیست رسیده و از آنجا با خودرو به محل اسکان در شهر برگشتیم . شاید

در ابتدا و ارتفاع ۲۳۴۷ متری خیلی آسان بنظر میرسید اما واقعا با توجه به شرایط طبیعی

صعود به این قله برنامه نسبتا سنگینی را گروه تجربه کرد .

فردای اون روز هم  به اتفاق بچه های تیم  برای استراحت و خرید عازم جزیره قشم شدیم .

جلوی اسکله که رسیدیم متوجه شدیم شرایط آب و هوایی دریا خیلی خراب است و کشتی

ها به قشم نمی روند و در نتیجه بلیط فروشی هم انجام نمی شد ، اما به ناگاه مشخص شد

یک کشتی سه طبقه  که ظاهرا اهل قشمه عازم آنجاست و با اصرار ، ما هم سوار شدیم .

وقتی کشتی از اسکله جدا شد شرایط بد آب و هوایی خودشو داخل دریا به رخ کشید و

کشتی تکانهای عجیبی می خورد . با فاصله گرفتن بیشتر از ساحل این تکانها به اوج خودش

رسید و موجب سر و صدای مسافرین که بخشی از آنها خانواده و بچه ها را تشکیل میداد شد 

کم کم به داد و بیداد و حالت تهوع  تبدیل شد .

واقعا صحنه های عجیبی بود ، من و تقریبا همه مسافرین حتی اونایی که بارها به لحاظ

شرایط شغلی که داشتند و در شرایط مختلف این مسیر را گذر کرده بودند چنین دریا را

خروشان ندیده بودند و وحشت در چهره تک تک افراد موج میزد . (همچون موج دریا ) 

کنار من پسر جوانی که خود را صیاد معرفی میکرد و بارها در شرایط طوفانی به دریا زده بود

نشسته بود و تعریف میکرد که خیلی شرایط خطرناکی کشتی پیدا کرده و اگر دچار سانحه

شویم حتی امکان نجات یکنفر هم نخواهد بود . این جوان نزدیک به یکماهی بود ازدواج کرده

بود و برای ملاقات مادر خانمش که بیماری قلبی پیدا کرده و در یکی از بیمارستان های یزد

بستری بود برای اولین بار از جزیره قشم خروج کرده بود و این برای من خیلی جالب بود .

بهر حال پس از یک ساعت و نیم ترس و اضطراب به اسکله قشم رسیدیم و تجربه خوبی

بدست آمد و البته دیگر تا عصر هیچ کشتی در دریا تردد نکرد و ما عصر به دلیل اینکه ساعت

۱۷/۵۵ از بندرعباس پرواز داشتیم با راهنمایی یکنفر از مسیر لافت و با قایق تندرو که کوتاه

ترین مسیر از قشم به بندرعباس بود را با نگرانی هر چه تمام تر طی کردیم .

یه سفارش به همه کسانی که در شرایط طوفانی قصد سفر از طریق دریا را دارند ، عرض کنم

که بهیچ وجه در این شرایط ریسک نکرده و  اصرار به سفر نکنند ، چون واقعا وحشتناک است .

تعدادی از دوستانی که در این سفر و صعود همراه ما بودند عبارتند از :میرزایی ، رزاقی ،

امیری ، صمدیار ، بهره ور ، طاهریان ، محمودی ، ستایش فر ، حسینی ، افشار ، ربیعی ،

عارفی ، شیرازی ،بهمن آبادی ، کاظم زاده ، خداوردی ، جان زاده ، پیراسته فر ، زندیه

گزارش تصویری لوکیشن "سریال مختارنامه"

"محتار نامه "

جاتون خالی دیروز جمعه ۱۰/۱۰/۸۹ به اتفاق خانواده و جمعی از خانواده همکاران از

لوکیشن مختارنامه در احمد آباد مستوفی دیدن کردیم .

شهرک جالبی بود و مشخص بود طراحی بسیار زیبا و با زحمتی برای ضبط بخش هایی

از سریال مختار نامه کشیده شده بود .

این بازدید به همت دوستان در روابط عمومی سیما فیلم تدارک دیده شده بود که جا دارد

از تمامی عزیزان در این شرکت بویژه  از زحمات دوست عزیز و تلاشگر جناب آقای مرادی

که در زمان بازدید توضیحات مبسوطی ارائه میکردند تشکر و قدر نمایی کنم .

واقعا گوشه ای از زحمات شبانه روزی سازندگان این سریال به عینه قابل مشاهده بود و

از کارگردان این سریال زیبا و ماندگار جناب آقای داود میرباقری و تمام دست اندر کاران تشکر

و قدردانی میگردد .

"شانگهای چین "گزارش تصویری5

 

قله چمن ( مشهد )

سه شنبه ۱۶/۹/۸۹ به همراه دوستان تیم کوهنوردی شرکت ملی صنایع پتروشیمی جهت

صعود به قله چمن یک در مشهد مقدس ، ساعت ۲۰/۲۰  با قطار تهران را به مقصد مشهد ترک

کردیم .

 ۶ خانم و ۱۷ آقا اعضای تیم ما بودند که ساعت ۸ صبح چهارشنبه به مشهد رسیدیم .

این روز را تا شب به زیارت و استراحت و خرید پرداختیم و  قبل از شام ، برنامه صعود فردا

در جلسه ای توسط آقای میرزایی سرپرست تیم تشریح شد و  بعد با غذایی سبک (سوپ

مخصوص ) طبق برنامه ساعت ۱۰ شب خاموشی و بعد خوابیدیم .

صبح پنج شنبه ساعت ۲۵/۵ بعد از اقامه نماز صبح با دو دستگاه مینی بوس عازم منطقه

صعود در جنوب غربی مشهد در انتهای دره روستای زشک از دهستان های شاندیز شدیم .

قله چمن یک از سلسله قلل رشته کوه بینالود که از ارتفاعات شمالی آن محسوب میگردد در

حدود۶ تا ۷ کیلومتری روستای زشک با ارتفاع حدود ۲۶۵۰ متر از سطح دریا قرار دارد .

ساعت ۷ صبح صعود را با سرقدم آقای فیاض به اتفاق آقای ثابت از کوهنوردان مشهدی که

بعنوان راهنما تیم ما را همراهی می کردند ، از محل چشمه پایین قله بعد از چشمه

قلقلی آغاز کردیم . ( البته با ۵ دقیقه نرمش)

مسیر صعود با شیب نسبتا زیادی همراه بود و پس از طی مسافت و صرف صبحانه ساعت

۱۰/۱۵به قله رسیدیم .

پس از عکس یادگاری و استراحتی مختصر ساعت ۱۱ از مسیری دیگر فرود را آغاز و ساعت 

 ۱۲/۴۵ به پایین قله رسیده و برنامه با موفقیت کل تیم به پایان رسید . 

ساعت ۲۱ همان شب هم (پنج شنبه) مشهد را به مقصد تهران از طریق راه آهن این شهر

ترک و ساعت ۹ صبح جمعه ۱۹/۹/۸۹  به تهران رسیدیم .

تعدادی از همنوردان این صعود عبارت بودند از :

خانم ها : شهبازی ، غاربی ، پنده ، اقصایی ، مرادحاصلی و جباری

آقایان : میرزایی ، صمدیار ، مهرداد امیری ، شیرازی ، پیراسته فر ، افشار ، عارفی ، محمودی

، بهره ور ،  بهمن ربیعی ، ستایش فر ، طاهریان و ...

 

مشعل - نمایشگاه  اکسپو چین

نشریه مشعل -- ۱۶/۸/۸۹ -- شماره ۵۱۸ -- ص ۴ گزارش :

ره آورد صنعت نفت از نمايشگاه بين المللى اكسپو چين 2010

شهر ايرانى، شهر عدالت و مهرورزى

سيدمجتبى موسوى شاد

رئيس اداره ارتباطات روابط عمومى شركت ملى صنايع پتروشيمى

نمايشگاه بين المللى اكسپو چين۲۰۱۰ از ۱۱ ارديبهشت (اول ماه مه ۲۰۱۰ )

تا ۹ آبان ۸۹ (۳۱اكتبر ۲۰۱۰ ) در شهر شانگهاى ، يكى از بزرگ ترين شهرهاى چين و هشتمين

كلانشهر جهان برگزار شد .

از اهداف برگزارى اين نمايشگاه مى توان به فرصت هاىاقتصادى و سرمايه گذارى ، فرهنگ ،

تمدن و نيز معمارى كشورهاى حاضر با هدف كمك به تبادلات اقتصادى ، فرهنگى و علمى

ميان كشورها و توسعه آن ها با شعار « شهر بهتر ، بهتر زندگى » اشاره كرد .

فضاى باز و بسته نمايشگاه اكسپو حدود ۳ ميليون مترمربع است كه طى مدت ۳ سال

(از صفر تا ۱۰۰ ) با سرمايه ۱۷۰ ميليارد دلار ساخته شد . غرفه جمهورى اسلامى ايران در

فضايى به مساحت دو هزار مترمربع با نماى معمارى زيباى سى وسه پل اصفهان و با

« شعار شهر ايرانى ، شهر عدالت و مهرورزى » ساخته شده بود

شايان ذكر است كه در شانگهاى چين، بيش از۲۰۰ ايرانى ساكن هستند و طى سال ميلادى

گذشته نيز حدود۱۸ هزار نفراز هموطنانمان از اين شهر بزرگ ديدن كردند .

در اين نمايشگاه ، وزارت نفت با همكارى ۴ شركت اصلى يعنى نفت ، گاز  ، پتروشيمى و

پالايش و پخش فراورده هاى نفتى ، آخرين توانمندى ها و دستاوردهاى فنى و اقتصادى خود

را در زمينه صنعت نفت ، با بهره گيرى از ابزارهاى مختلف مانندفيلم (با زيرنويس چينى و زبان

انگليسى) ، بروشور ، كاتالوگ ، لوح فشرده ، طراحى و نصب انواع پوسترهاى نمايشگاهى به

مخاطبان عرضه كرد .

ساعت بازديد اين نمايشگاه از ۹:۳۰بامداد تا ۲۲:۳۰براى بازديد ۷۰ ميليون نفر در نظر گرفته

شده بود كه در مدت برگزارى بيش از ۶۰ ميليون نفر۸۵ درصد چينى و ۱۵ درصدخارجى) از

آن ديدن كردند .

نمايشگاه اكسپو ، هر ۴ سال يكبار در يك كشور برگزارمى شود . دوره گذشته آن ، در كشور

ژاپن برگزار شد و قرار است دوره بعدى هم ۴ سال ديگر در كشور ايتاليا برگزار شود .

از آموزه هاى اصلى و عينى اين نمايشگاه استفاده از فن آورى هاى تازه روز در معرفى

گذشته ، حال و آينده ، فعاليت بر پايه تفكر خلاق ، دانش محورى ، مديريت علمى و توجه به

نيازها و سليقه مخاطب (مخاطب شناسى) ، تكريم ارباب رجوع در عمل ، همراه كردن افراد

با برنامه ها و اميد به آينده و زندگى بهتر را مى توان نام برد .

از مشخصه هاى بارز در اكسپو ، صف هاى طولانى گروه بازديدكنندگان بود كه هر گروه طى

يك زمانبندى مشخص ، حدود ۵ تا ۷ دقيقه از غرفه ها ديدن مى كردند . از آن جا كه برپايى اين

نمايشگاه به طور كلى بر مبناى « تفكر » و « مخاطب شناسى »  برنامه ريزى شده بود ،

بازديدكننده در زمان حضور در يك غرفه با يك « شوك » اطلاعاتى گسترده روبه رو مى شد ،

به نحوى كه تا مدت ها اين بانك اطلاعاتى كه با هوشيارى غرفه داران در ذهن ها تزريق شده

بود ، در اذهان باقى مى ماند ، به خصوص آن كه مسوولان كشور ميزبان ، با نمايش فيلم هاى

مستند ، سعى در القاى اين شعار داشتند كه« همه ما يك دنيا داريم » .

با توجه به تجربه حضور نگارنده در اين نمايشگاه به عنوان يكى از غرفه داران مجموعه وزارت

نفت در غرفه جمهورى اسلامى ايران ، پيشنهاد مى شود برنامه ريزى هاى كلان كارشناسى

جهت بهره گيرى از فن آورى هاى جديد نمايشگاهى در عرصه هاى داخلى و بين المللى به

قرار زير اجرا شود :

۱- خروج از طراحى هاى سنتى غرفه آرايى و ورود به طراحى ها و بهره گيرى از ابزارهاى

نوين نمايشگاهى .

۲- اصل مخاطب محورى با تنظيم داده هاى اطلاعاتى ، سمعى ، بصرى و مديريتى بازار بين

المللى .

۳- توليد آثار پر جاذبه هنرى و انتشاراتى متناسب با مليت ها و فرهنگ هاى مورد احترام ديگر

ملل .

۴- فرايند اجرايى و حرفه اى انجام كار متناسب با ظرفيت هاى عظيم جمهورى اسلامى ايران

و وزارت نفت .

۵- ارائه چشم اندازى از آينده جمهورى اسلامى ايران با نگاهى به وضعيت گذشته، حال و

آينده صنعت نفت .

همچنين برنامه ريزى كلان مديريتى جهت تنظيم نوع ، ميزان و چگونگى حضور نمايشگاهى

وزارت نفت و شركت هاى اصلى تابع طى يكسال آينده در كشورهاى آسيايى ، اروپايى ،

آمريكاى لاتين و آفريقا و برنامه ريزى كلان كارشناسى بر مبناى دستورعمل هاى اعلام شده

از سوى مديريت ارشد سازمان براى تحقق اين برنامه ها ضرورى به نظر مى رسد .

در اين نمايشگاه ، گروه اعزامى از وزارت نفت از ساير غرفه ها مانند سالن اصلى چين ، غرفه

نفت چين ، غرفه كشتيرانى چين ، غرفه اسپانيا ، لبنان ، امارات ، قطر ، كره شمالى ، مراكش

، تاجيكستان ، بنگلادش ، مولداوى و... بازديد كردند .

طى اين سفر يك هفته اى به چين ، نشست هايى با حضور رئيس دفتر بازرگانى پتروشيمى

در شانگهاى و سركنسول جمهورى اسلامى ايران در اين شهر، در زمينه هاى مختلف از

جمله حضور قدرتمندتر جمهورى اسلامى ايران در دوره آينده نمايشگاه اكسپو در كشور ايتاليا

برگزار شد .

"شانگهای چین "گزارش تصویری4

"شانگهای چین "گزارش تصویری3

یادش بخیر

سال گذشته مثل همین روز ۱۹/۸/۸۸ در نم نم باران برای عزیمت به سرزمین وحی

به اتفاق خانواده و همراهان به فرودگاه مهرآباد ، ترمینال حجاج آمدیم .

تقریبا ساعت ۸ شب بود که از همراهان خداحافظی کرده و برای انجام تشریفات

فرودگاهی به داخل سالن بعدی رفتیم . در این سالن یکی از افسران نیروی انتظامی

چند دقیقه ای نکات و تذکرات لازم در خصوص حمل مواد مخدر داد و پس از بازرسی و

چک گذرنامه به سالن ترانزیت رفتیم .

در این سالن با آب و چای از زائران خانه خدا پذیرایی می شد و نمایشگاهی هم از

چگونگی اعمال حج تمتع بصورت ماکت به نمایش درآمده بود .

سپس به هر یک از حجاج یک جانماز کیفی از سوی هواپیمایی جمهوری اسلامی

ایران هدیه دادند .

دقایقی بعد سوار هواپیمای ۷۴۷ سعودی شدیم و ساعت ۲۲ ایران را به مقصد فرودگاه

مدینه ترک کردیم .

برادر همسرم قبلا با مهمانداران این هواپیمای سعودی هماهنگ کرده بود و به این دلیل

ما را در طبقه بالا (فرست کلاس) هواپیما جای دادند .

پس از صرف شام (جوجه کباب و برنج ) و کمی استراحت ، ساعت ۲۰دقیقه بامداد۲۰/۸/۸۸

به وقت تهران به فرودگاه شهر مدینه رسیدیم و پس از انجام امور فرودگاهی این کشور و

معطلی زیاد ساعت ۵ صبح به وقت تهران و ۳۰/۴ به وقت عربستان فرودگاه را به سمت

هتل لولو مبارک ترک کردیم .

اطاق ما ۵۱۴ در طبقه ۵ هتل بود که به اتفاق دوستان آقایان : سید یعقوبی ، مینایی و فیضی

در این اطاق اسکان پیدا کردیم .

پس از اسکان سریع برای اقامه نماز صبح به مسجدالنبی که فاصله ۳۰۰ متری با هتل داشت

رفتیم و نماز صبح را به جماعت خواندیم .

بعد از نماز و نیایش به قبرستان بقیع و زیارت امامان غریب مدینه رفتیم . باورش سخت بود

انگار تو خواب حرکت کرده بودیم و به این زودی به زیارت حضرت رسول (ص) ، حضرت فاطمه

(ع) و امامان بقیع آمده بودیم . یادش بخیر

"شانگهای چین"گزارش تصویری2

"شانگهای چین "گزارش تصویری1

" توچال تا شهرستانک "

 

در یک روز زیبای پاییزی به اتفاق ۲۳ نفر از دوستان ساعت ۶ صبح جمعه ۷/۸/۸۹ برای

کوهپیمایی مسیر توچال به شهرستانک به توچال رفتیم .

طبق برنامه قرار بود با تله کابین تا ایستگاه ۷ برویم و راهپیمایی را از آنجا شروع کنیم

ساعت ۲۰/۷ به ایستگاه یک تله کابین رسیدیم ، اما مسئول تله کابین گفت فعالیت تله

از ساعت ۳۰/۸ شروع می شود . به منظور استفاده از زمان تصمیم بر آن شد که تا

ایستگاه ۲ پیاده برویم و از آنجا سوار شویم فلذا ادامه مسیر دادیم و ساعت ۴۰/۸ به

 ایستگاه ۲ رسیدیم و پس از تهیه بلیط با تله کابین تا ایستگاه ۵ رفتیم .

در این منطقه صبحانه را دسته جمعی صرف کرده و مجددا با تهیه بلیط به ایستگاه ۷ رفتیم .

تا اینجا ۸ هزار تومان پول بلیط هر نفر شده بود .

ساعت ۱۰ بود و باد بسیار سردی در این منطقه می وزید و مجبور شدیم خود را کاملا به

لباس های گرم مجهز کرده و در برف موجود این منطقه که حدودا ۳۰ سانتی متری

باریده بود به مسیر خود ادامه دهیم .

از کنار هتل و پیست اسکی گذر کردیم .

مسیر پوشیده از برف و شیب نسبتا زیادی را در پیش رو داشتیم .

گروه خوب و منسجمی بود و همراهی و همکاری خوبی با هم و سرپرست گروه آقای

مهرداد امیری داشتیم .

حدود ساعت ۲۵/۱۳ به نهری که مشرف به بخش هایی از شهرستانک بود رسیدیم و نیم

ساعتی برای نماز و ناهار در این منطقه توقف کردیم . آب نهر خیلی خنک بود و امکان نگه

داشتن دست بیشتر از ۱۰ ثانیه در آن نبود .

این منطقه در این فصل طبیعت بسیار زیبایی داشت ، رنگ آمیزی درختان و طبیعت فوق

العاده ای بود .

بعد از صرف ناهار ادامه مسیر دادیم و از کنار کاخ معروف به ناصرالدین شاه و باغات زیبا

به شهرستانک رسیدیم تقریبا ساعت ۳۰/۱۶ بود و با هماهنگی قبلی ماشین به ورودی

شهرستانک آمد و ساعت ۴۵/۱۶ این منطقه زیبا را به مقصد تهران ترک کردیم .

تقریبا ۱۰ کیلومتر تا جاده چالوس به تهران از شهرستانک راه بود و بعد از سر جاده تا کرج

حدود ۵۰ کیلومتر البته این مسافت را راننده به ما گفت . خلاصه ساعت ۱۵/۱۹ به تهران

رسیدیم و این برنامه با خاطره ای خوش به پایان رسید .

یادش بخیر

لبیک اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک

ان الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک

کاروانها یکی پس از دیگری عازم سرزمین وحی می شوند .

یادش بخیر سال قبل همین روزها آماده دیدار کوی یار بودیم .

چه زود گذشت ، چه زود میگذرد و چه زود دیر می شود .

ای کسانی که امسال توفیق زیارت پیدا کرده اید ! قدر تمام لحظات سفر را بدانید و برای تک

تک ثانیه های آن برنامه داشته باشید و استفاده کامل را ببرید چون بعید است این سفر دوباره

تکرار شود .

یادش بخیر :

زیارت حرم پیامبر (ص)

صبح های مدینه و زیارت ائمه بقیع

دعای کمیل بین الحرمین

جلسات کاروان در مدینه و مکه

احرام و مسجد شجره و ندای لبیک اللهم لبیک ...

طواف خانه خدا و نماز طواف

سعی بین صفا و مروه و قرائت دعاهای آن

چادرهای عرفات و دعای عرفه

مشعرالحرام و بیتوته در بیابانهای آن

صبح عید قربان و رمی جمرات

قربانی و تراشیدن موها در کنار چادرهای منی

روزها و شب های منی و مراسم های معنوی آن

نوای خوش دعا و نیایش شبانه در چادرهای منی

نمازهای جماعت بیت الله الحرام

یادش بخیر چه زود گذشت

خوشا بحال شما ! شور و شوق لحظات وصل 

چقدر شیرین است دیدار یار

ما را هم یادی بکنید

التماس دعا

"نمایشگاه اکسپو چین"

 

   
 

(یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹) ۱۵:۲۰

رهاورد وزارت نفت از نمایشگاه بین المللی اکسپو چین 2010

بخش گزارش سایت نیپنا ۲/۸/۸۹

نمایشگاه بین المللی اکسپو چین 2010 از ۱۱ اردیبهشت ۸۹ (اول می 2010) تا

۹ آبان ۸۹ (31 اکتبر 2010) در شهر شانگهای یکی از بزرگترین شهرهای چین و

هشتمین شهر بزرگ جهان به منظور معرفی فرهنگ ، فرصت‌های اقتصادی و

سرمایه گذاری ، تمدن و معماری کشورهای حاضر با هدف کمک به تبادلات

اقتصادی ، فرهنگی و علمی میان کشورها و توسعه آنها با شعار "شهر بهتر

زندگی بهتر" برگزار می شود .‌

فضای باز و بسته نمایشگاه اکسپو حدود ۳ میلیون مترمربع است که طی مدت 

۳ سال این نمایشگاه (از صفر تا ۱۰۰) احداث شده است و ۱۷۰/۴ میلیارد دلار

هزینه در بر داشته است .

در نمایشگاه امسال جمهوری اسلامی ایران در سالنی به مساحت ۲۰۰۰

مترمربع شرکت کرده است که این سالن نیز در ۶۰ روز با نمای معماری زیبای

سی و سه پل اصفهان و با شعار شهر ایرانی ، شهر عدالت و مهرورزی ساخته

شده است .

وزارت نفت با توان ۴ شرکت اصلی تابعه برای نمایش توانمندی‌های خود در این

نمایشگاه حضور یافته و عملکرد خود را با بهره‌گیری از ابزارهای مختلف مانند

فیلم با زیرنویس چینی و زبان انگلیسی ، بروشور ، کاتالوگ ، لوح فشرده و

طراحی و نصب انواع پوسترهای نمایشگاهی به مخاطبان عرضه داشت .

ساعت بازدید از نمایشگاه ساعت ۳۰/۹ صبح لغایت ۳۰/۲۲ شب بود که

پیش‌بینی شده است ۷۰ میلیون نفر در طول برگزاری نمایشگاه اکسپو

بازدیدکننده داشته باشد که ۸۵ درصد چینی و ۱۵ درصد خارجی را در برمی‌گیرد .

این نمایشگاه هم تاکنون بیش از ۶۰میلیون نفر بازدید کننده داشته است .

نمایشگاه اکسپو هر ۴ سال یکبار در یک کشور برگزار می‌شود . دوره گذشته

،  ۴ سال پیش در کشور ژاپن برگزار شد و قرار است دوره بعدی هم ۴ سال دیگر

در کشور ایتالیا برگزار شود .

از آموزه‌های اصلی این نمایشگاه استفاده از تکنولوژی‌های بروز در معرفی

گذشته، حال و آینده ، فعالیت بر پایه تفکر خلاق ، دانش محوری مدیریت علمی و

توجه به نیازها و سلیقه مخاطب (مخاطب شناسی) ، تکریم ارباب رجوع در عمل

، همراه کردن افراد با برنامه‌ها و امید به آینده و زندگی بهتر را می‌توان نام برد .

با توجه به تجربه حضور نگارنده در این نمایشگاه به عنوان یکی از غرفه داران

مجموعه وزارت نفت در غرفه ایران پیشنهاد می‌شود برنامه‌ریزیهای کلان

کارشناسی جهت بهره‌گیری از فناوری‌های جدید نمایشگاهی در عرصه‌های

داخلی و بین‌المللی به قرار زیر اجرا شود :

1. خروج از طراحی‌های سنتی غرفه‌آرایی و ورود به طراحی‌ها و بهره‌گیری از

ابزارهای نوین نمایشگاهی  .

2. اصل مخاطب محوری با تنظیم داده‌های اطلاعاتی ، سمعی و بصری و

مدیریتی بازار بین‌المللی .

3. تولید آثار پر جاذبه هنری و انتشاراتی متناسب با ملیت‌ها و فرهنگ‌های مورد

احترام دیگر ملل .

4. فرآیند اجرایی و حرفه‌ای انجام کار متناسب با ظرفیت‌های عظیم جمهوری

اسلامی ایران و وزارت نفت

5. ارائه چشم اندازی از آینده جمهوری اسلامی ایران با نگاهی به وضعیت

گذشته ، حال و آینده صنعت نفت

همچنین لزوم برنامه‌ریزی کلان مدیریتی جهت تنظیم نوع ، میزان و چگونگی

حضور نمایشگاهی وزارت نفت و شرکت‌های اصلی تابعه طی یکسال آینده در

کشورهای آسیایی ، اروپایی ، آمریکای لاتین و آفریقا و برنامه‌ریزی کلان

کارشناسی برمبنای دستورالعمل‌های اعلام شده توسط مدیریت ارشد سازمان

برای تحقق این برنامه ها ضروری به نظر می رسد .

در این نمایشگاه گروه اعزامی از وزارت نفت از سایر غرفه‌ها مانند سالن اصلی

چین ، غرفه نفت چین ، غرفه کشتیرانی چین ، غرفه اسپانیا ، لبنان ، امارات ،

قطر ، کره شمالی ، مراکش ، تاجیکستان ، بنگلادش ، مولداوی و .... بازدید

کرد .

در این سفر یک هفته‌ای همچنین نشستی با آقای حسینی رئیس دفتر

شانگهای بازرگانی پتروشیمی و همچنین نشستی با آقای ناظری سرکنسول

جمهوری اسلامی ایران در شانگهای برگزار شد . در این نشست ها در

زمینه‌های مختلف از جمله حضور قدرتمندتر جمهوری اسلامی ایران در دوره آینده

نمایشگاه اکسپو در کشور ایتالیا بحث و تبادل نظر شد .

 

سید مجتبی موسوی شاد  

"سفر به شانگهای" ( قسمت اول )

برای ماموریتی اداری روز جمعه۱۶/۷/۸۹ ساعت۳۰/۴ صبح به اتفاق ۴ نفر از همکاران

بنامهای : "حاج اصغرطاهری" ، " اسحق رویور" ، "حاج منوچهر طاهایی" ،  "مجید بوجار زاده

"از فرودگاه امام خمینی (ره) تهران با پرواز امارات به دبی و از آنجا به پکن و بعد شانگهای

چین سفر کردیم .

قبل از عزیمت بخاطر اینکه حمل بیش از ۳۰ کیلو بار برای هرنفر ممنوع و جریمه هر کیلو

۳۰ دلار بود مجبور شدیم یکی از بسته ها ی همراه گروه را برگردانیم .

ساکهامونو هم سلفون و تسمه کشیدیم و تحویل بار دادیم .

ساعت۳۰/۴تهران را به مقصد امارات ترک و ساعت ۳۰/۶ صبح به وقت ایران به دبی

رسیدیم ، اختلاف ساعت محلی نیم ساعت بود ( ساعت ۷ صبح دبی ) . تا ساعت ۱۵/۱۱

به وقت دبی در سالن ترانزیت بودیم و در این زمان با پرواز اماراتی ، دبی را به مقصد پکن

پایتخت چین ترک کردیم .

پس از هفت ساعت پرواز از مسیر های لاهور پاکستان ، دهلی هندوستان ، تایوان  و طی

 ۵۸۰۰ کیلومتر مسافت هوایی ساعت ۱۵/۲۲ به وقت پکن به فرودگاه این شهر رسیدیم .

اختلاف ساعت این کشور با ایران ۳۰/۴ ساعت بود و ساعت در این زمان به وقت ایران

۱۷/۴۵بود .

پس از انجام تشریفات فرودگاهی و گذرنامه برای تحویل ساک های خود با مترو از این بخش

فرودگاه به بخشی که ساکها را باید تحویل میگرفتیم رفتیم . فرودگاه  جالب و بزرگی بود .

پس از تحویل ساکها برای گذر از سالن خروجی ، بارها را چک کردند و مقداری میوه همراه

من و آقای طاهری را بدلیل قوانین آن کشور و ممنوعیت ورود دریافت و امحاء کردند .

واقعا حیف شد میوه های خوبی بودند!!!

پرواز بعدی ما به شانگهای با پرواز چینی و فردا صبح ساعت۳۰/۷ به وقت پکن بود

به همین خاطر مجبور شدیم در داخل فرودگاه شب را به صبح برسانیم .

فردا صبح با کمی تاخیر ساعت ۴۰/۷ با پروازی چینی (بویئنگ۷۳۷) و در میان هوایی مه

آلود ، پکن را به مقصد شانگهای ترک کردیم .

ساعت ۳۰/۹ به فرودگاه شانگهای رسیدیم .

از تهران تا شانگهای تقریبا ۲۵ ساعت در راه بودیم . (پایان قسمت اول )

"حاج سید احمد موسوی شاد"

حاج سید احمد موسوی شاد متولد ۱۲۸۷ فرزند ارشد سید محمد بود .

در سن پنج سالگی پدر و مادرش را در زلزله از دست داد و سرپرستی

خواهر و برادرش را بعهده گرفت .

روزگار سپری شد و برادر و خواهرش هم ازدواج کردند و حاج سید احمد

هم تشکیل خانواده داد و در تهران مشغول بکار شد .

یک روز از روزهای خدا ، حاج سید احمد بخاطر سختی های روزگار از خدا

خواست تا روزی اونو از تهران قطع کنه ، و همین شد که فرداش خدا

درخواستشو  اجابت کرد و  دست زن و بچه هاشو گرفت و راهی یکی

از روستا های کشور شد .(احتمالا سال ۱۳۲۴)

حاج سید احمد مرد خدا و زحمتکش بود و در روستا به کار کشاورزی

پرداخت .

فرزندانی نیکو تربیت کرد و در همان روستا خادمی مسجد روستا را

هم بعهده گرفت .

اطاعت خدا و انجام دستورات و تکالیف خدا اصل و در اولویت های زندگیش

قرار گرفت .

حاج سید احمد که از معتمدین روستا بود مورد احترام مردم هم بود .

مردم روستا بی نهایت او را دوست داشتند و عموما در تمام شرایط

زندگی از ایشان التماس دعا داشتند .

در سال ۶۸ همسرشو از دست داد و در سال ۷۹ دو تا از پسراشو و

در سال ۸۳ هم یکی دیگه از پسراش به رحمت خدا رفتند .

حاج سید احمد دیگه از مرز ۹۶ سالگی گذشته بود و با فوت سه پسرش

رمقی برایش باقی نمانده بود . 

حاج سید احمد مردی عبادی بود تا مادی و به دنیا دل نبسته بود .

از یکی از پسر هایش  که به رحمت خدا رفته بود ارثی به او رسید

و بدون اینکه چشمداشتی به آن داشته باشد تمام آنرا  بدون کم و کاست

در کنار مسجد روستا هزینه کرد و حسینیه ای بیاد پسرش برای مردم

محروم روستا ساخت .

 بعد از آن ، روزی خوابی دید و آن خواب را برای من نیز تعریف کرد .

او خواب دیده بود که فوت کرده و مردم زیادی برای تشعیع او آمده بودند

او تمام اینها را  در خواب میدید . بعد او را در قبر گذاشته بودند و نکیر و

منکر از او سوال و جواب میکردند .

به او گفته بودند پیامبرت کیست و حاج سید احمد گفته بود همونی که در

صدر نشسته ، بعد امامان را  یکی یکی پرسیده بودند و ایشان هم هر یک

را نشان داده بود ، آخه تمام معصومین در آنجا حاضر بودند .

بعد هم او را جلوی حسینیه دفن کرده بودند .

بعد از خواب بیدار شده بود .

همه کسانی که بعدا این خواب حاج سید احمد را شنیده بودند تحت تاثیر

قرار گرفته بودند و ارادت مردم روستا به ایشان بیشتر شده بود اما حیف !

چرا که بعد آن خواب ، وی خیلی زنده نماند و در ۳۱ شهریور سال ۸۳  در

 سن ۹۶سالگی به دیار حق شتافت .

 

هنوز هم مردم روستا در تمام مراسم ها ، خصوصا مراسم هایی که در

حسینیه روستا برگزار میشود نامش را به نیکویی یاد میکنند .

یادش گرامی باد .

 

یادش بخیر


بسم الله الرحمن الرحيم

يا علي يا عظيم
يا غفور يا رحيم
انت‎الرب العظيم
الذي ليس كمثله شي و هوالسميع البصير
و هذا شهر عظمته و كرمته و شرفته و فضلته علي الشهور
و هو الشهر الذي فرضت صيامه علي
و هو شهر رمضان الذي انزلت فيه القران
هدي للناس و بينات من الهدي والفرقان
وجعلت فيه ليله‎القدر
وجعلتها خيرا من‎الف شهر
فياذ المن ولايمن عليك
من علي بفكاك رقبتي من‎النار
فيمن تمن عليه
وادخلني‎الجنه
برحمتك يا ارحم الراحمين .

"صعود به قله شیر کوه یزد"

عصر روز سه شنبه ۱۱/۱۲/۸۸ ساعت ۳۰/۱۶ جمعی از گروه کوهنوردی

شرکت ملی صنایع پتروشیمی و گروه تهران بطور مشترک از ایستگاه راه

آهن تهران با قطار پردیس (تندرو اتوبوسی) این شهر را به مقصد یزد برای

صعود به "قله شیر کوه" ترک کردیم .

پس از طی مسیر از شهرهای مختلف (قم ، کاشان و ...) ساعت ۳۰ /۲۲

به شهر یزد رسیدیم و در مهمانسرای شرکت پخش یزد اسکان یافتیم .

روز بعد (چهارشنبه) تا ظهر از برخی از مکانهای دیدنی این شهر (آتشکده ،

میدان امیر چخماق ، موزه آب ، حمام خان ، باغ ملک و مسجد جامع) دیدن

کردیم و عصر یزد را ساعت ۱۵ به مقصد شهر تفت و منطقه ده بالا در

جنوب یزد ترک کردیم و ساعت ۱۵/۱۶ به "روستای ده بالا " رسیدیم .

در مهمانسرایی در روستای ده بالا  مستقر شدیم و در جلسه ای فنی ،

برنامه صعود را به اتفاق مرور کردیم .

کمیته فنی هم وسایل مورد نیاز گروه را چک کرد .

تیم ما متشکل از ۳۲ نفر بود (۲۷ نفر پتروشیمی و ۵نفر گروه تهران) و ۴ نفر

از کوهنوردان منطقه و یزد بعنوان راهنما و فیلمبردار به گروه ما اضافه شد .

در این منطقه قلل زیادی از جمله "شیر کوه" به ارتفاع ۴۰۷۵ متر از سطح

دریا ، "طرزجان"  به ارتفاع ۴۰۰۰ متر ، "نیل " به ارتفاع ۴۰۰۰متر ، " منشاد"

به ارتفاع ۳۸۵۰ متر ، " برفخانه " به ارتفاع ۳۸۵۰ متر ، "آسمان " یا "گاو و

گوساله" به ارتفاع ۳۸۵۰متر ،"بناتک" به ارتفاع ۳۳۰۰متر و ... وجود داشت . 

شیر کوه ، طرزجان و منشاد سه قله مهم منطقه می باشند .

حقیقتش چون من اولین بار بود به یزد میرفتم و تو تصورم این شهر را یک

شهر کویری می پنداشتم هیچ گاه فکر نمیکردم چنین کوههایی در این

منطقه وجود داشته باشد .

صبح روز پنج شنبه مصادف با میلاد مسعود پیامبر اکرم (ص) ساعت ۴ از

خواب بلند شده و ساعت ۳۰/۴ با ماشین حرکت کردیم و ساعت ۵ صبح پس

از اقامه نماز صبح  از محور مزرعه شیخ علیشاه مسیر صعود به قله ۴۰۷۵

متری شیر کوه را در پیش گرفتیم .

سرپرست و راهنمای گروه آقای آیت زاده به اتفاق آقای ابویی گروه را پیش

می بردند .

در ادامه از دره نجیب که شیب بسیار تندی حدود ۷۵ درجه داشت گذر کردیم 

البته تا دره نجیب مسیر برف نداشت اما در اواسط این دره برف وجود

داشت  .

بهر حال ساعت ۱۵/۹ به پناهگاه رسیدیم در این منطقه هوا بسیار سرد و

باد های نسبتا شدیدی می وزید .

استراحت کوتاهی کردیم  و  کمی به لباسها و تجهیزات خود اضافه کردیم .

البته سرپرست گروه از ما خواست که صبحانه نخوریم و پس از برگشت در

پناهگاه صبحانه را صرف کنیم تا سبکتر بتوانیم صعود کنیم و همین کار را

کردیم .

براساس پیش بینی راهنما در شرایط عادی رفت و برگشت به قله از پناهگاه

۲ساعت و سی دقیقه طول میکشید اما در این شرایط که برف زیادی روی

زمین بود  ۳۰/۳ پیش بینی شد . 

تعدادی از دوستان در پناهگاه ماندند و به اتفاق۲۳ نفرمسیر صعود را در پیش

گرفتیم .

هوا بسیار سرد شده بود و پس  از گذشت چند صد متری از پناهگاه بادها

شدید تر شد و این طی مسیر را خیلی سخت تر کرده بود .

برف هم در نقاطی به حدی بود که تا ران ها درون آن فرو میرفت .

شرایط آب و هوائی هم هر قدر به قله نزدیکتر می شدیم بدتر میشد .

کم کم بوران و کولاک شدید هم بر سختی صعود افزود و زمان برای

رسیدن به قله را بیشتر کرد بهر زحمتی که بود ساعت ۱۳ به قله رسیدیم

و به پناهگاه وارد شدیدم .

هوا فوق العاده سرد بود اگر نبود تجهیزات اضافی شاید صعود غیر ممکن بود

با اینکه من بلوز و کاپیشان کلاه دار بسیار گرم و یک کلاه پشمی هم به سر

کرده بودم و دوتا دستکش به دست داشته و عینک و چفیه بر صورت داشتم

اما صورتم سر و کبود شده بود .

ریسک بسیار بالایی کرده بودیم که در این شرایط آب و هوایی که البته در

ابتدای مسیر خوب بود ولی در ادامه به این صورت در آمده بود را انجام داده

بودیم .

بهر نحو پس گرفتن چند تا عکس در شرایط سخت کولاک و بوران که چندتا از

دوربینهای دیجیتال دوستان از کار افتاده بود ساعت ۱۵/۱۳ به سمت پناهگاه

پایین حرکت کردیم .

کولاک و باد باعث شد که مسیر را گم کنیم و به دره ای خوردیم که با درایت

یکی از دوستان بنام کرامت عزیزی و مشورت سرپرست گروه از مسیری

جدید ادامه راه دادیم . برف زیادی هم در این قسمت بود به گونه ای که در

برخی از بخشها تا بالای ران داخل برف میشد و انرژی زیادی را هم میگرفت .

خیلی شرایط سخت و خطرناک شده بود و واقعا خدا همراه و نگهبان ما بود .

و به واقع میشد خدا را حس کرد و اگر نبود رحمت او معلوم نبود چه اتفاقی

برای این گروه می افتاد .

مسیر را ادامه دادیم و ساعت ۳۰/۱۵ یعنی بعد از ۳۰/۵ به پناهگا ه رسیدیم .

دوستانی که در پناهگاه مانده بودند خیلی نگران ما شده بودند و به نقل از

یکی از آنها دست به دعا برداشته بودند . بهر نحو دوستان لطف کرده بودند

و پس از صرف چای ( نه صبحانه یا ناهار) و استراحت کوتاه ساعت ۴۵/۱۵

ادامه مسیر دادیم .

زمان حرکت ما یک گروه پنج نفره دیگر که یکی از آنها خانمی بود در پناهگاه

بودند و آنها هم تصمیم گرفتند دقایقی بعد از ما برگردند .

در ادامه مسیر هم در منطقه ای در دره نجیب که برای استراحتی کوتاه

توقف کرده بودیم نماز را اقامه کردیم .

حدود ساعت ۳۰/۱۸ به نقطه صفر یعنی مزرعه شیخ علیشاه رسیدیم که

خبر دادند متاسفانه دو نفر از آن تیم ۵نفره کوهنورد ی که در پناهگاه بودند در

هنگام برگشت در دره نجیب سقوط کرده و کشته شدند (یک خانم و یک آقا)

خیلی متاثر شدیم واقعا خاطره بدی بود .

خلاصه در این منطقه با مینی بوس به محل استراحت در روستای ده بالا

رفته و به دلیل اینکه ساعت ۱۵/۲۱ از طریق قطار بلیط برگشت به تهران

داشتیم خیلی سریع نماز مغرب و عشاء را اقامه و  لوازم خود را جمع کرده و

ساعت۳۰/۱۹ به سمت شهر یزد حرکت کردیم و شام را هم در ظروف یکبار

مصرف داخل ماشین میل کردیم .

در ایستگاه را آهن دوستان گفتند تماس گرفتند و گفتند آن دو کوهنورد زنده

هستند و فقط شکستگی داشته اند البته معلوم نشد این را برای روحیه ما

گفتند یا واقعا زنده بودند و ما امیدواریم و دعا میکنیم که زنده و سلامت

باشند .

ساعت ۱۵/۲۱ از یزد با قطار حرکت و ساعت ۵ صبح روز جمعه۱۴ /۱۲/۸۸ به

سفر خود پایان دادیم .

سفر سخت و نسبتا وحشتناکی را گذراندیم و اگر نبود لطف خداوند معلوم

نبود سرنوشت ما به کجا ختم میشد و خدا را شاکریم که در سخترین شرایط

هم یار و یاور بندگانش است .

امیدوارم دوستانی که به قلل مختلف در فصول سال صعود میکنند توکل به

خدا ، احتیاط و بهمراه داشتن تجهیزات کامل و لازم را فراموش نکنند .

صعود موفقی داشته باشید .

و از کلیه دوستانی که در این سفر با ما بودند و در تدارکات این برنامه کمک

کردند خصوصا دوست عزیزم حسین حاجی پور و همکارانشان در شرکت

پخش یزد آقایان ابویی ، آیت الهی زاده ، نخ چین و ... تشکر و قدردانی

میکنم .

تعدادی از دوستان که همراه ما بودند : محمد امیری ، مهرداد امیری ،

مجتبی صمدیار ، غلامحسین میرزایی ، کامران شیرازی ، محسن بهر ور ،

اسحاق طاهریان ، قاسم عزیزی ، محمود محمودی ، حسین افشار ، کمال

جانزاده ، داود آقا بابایی ، ابوالفضل رستگار ، عباس سلیمی ، امیر گلچین ،

مقدم ، حسینی ، مهدی میرزایی ، حسین حاجی پور ، عباسی ، معظمی

گودرزی ، روشنی ، حسینی ، عباس زندیه ، علی مبشری، روستایی ،

استوار ، خالقی و ...

"سفر به شرق آسیا" (خاطره و تجربه )(قسمت 2 و پایانی)

ادامه قسمت اول )(بخش خاطرات مورخ ۱۱/۱۲/۸۸)

تو سالن ورودی فرودگاه خانمی محجبه ، مسافرانی را که پرواز غیر

مستقیم داشتند ، به قسمت ترانزیت راهنمایی میکرد .

بهش مراجعه کردم و ازش خواستم در خصوص این مشکل ما را راهنمایی

کند .

متوجه شدم که این خانم یک ایرانی بنام خدیجه است و در این کشور و

فرودگاه کار میکند .

از طریق ایشان فکسی به فرودگاه مهرآباد تهران فرستادیم و مراتب را اعلام

کردیم ، اما این تنها مشکل ما نبود ! ما باید ادامه سفر میدادیم و هیچ پولی

نداشتیم .

یه دفعه یادم افتاد یه صد دلاری همراهم هست ، سریع رفتم و یک کارت

تلفن بین المللی خریدم و به یکی از برادران دوست همراهم ( بنام حسین )

در ایران زنگ زدم و ازش خواستم به فرودگاه مهرآباد بره و پیگیر کیف پول

باشه .

تصمیم گیری در این لحظات خیلی سخت بود خلاصه تصمیم گرفتیم ادامه

سفر بدیم ! چرا ؟

چون یکی از برادران  دیگر دوست همراهم در کشور چین بود و در تلفنی

که به ایران داشتیم ، از حسین خواستیم که اون به برادرش محسن در چین

زنگ بزنه و مشکل ما را برایش بگوید و در پایان مکالمه قرار شد وقتی به

مقصد رسیدیم دوباره زنگ بزنیم و جواب هر دو درخواست را ازش بگیریم .

خلاصه بعد از یک ساعت به سمت مقصد ادمه مسیر دادیم و پس از طی ۷

ساعت سفر هوایی و نگرانی های زیاد به این کشور شرقی رسیدیم در

فرودگاه یک ایرانی متوجه نگرانی دوستم شد و سوال کرد مشکلی پیش

اومده ؟ گفتم آره و موضوع را برایش تعریف کردم .

اونم گفت اتفاقا تو فرودگاه مهرآباد در گیت سپاه صدا کردند یه کیف پیدا

شده ، پس برای شما بوده ! بعد گفت من مسافر چین هستم و تلفنم

رومینگه بیا و یه زنگ به ایران بزن . ازش تشکر کردم و با تلفن ایشان به

حسین در ایران زنگ زدیم .

حسین گفت: تو این فاصله ( ۷ ساعت) رفته فرودگاه و خوشبختانه کیف را

پیدا و اونو از سپاه فرودگاه دریافت کرده ، همینطور به محسن در چین زنگ

زده و اونم گفته در اولین فرصت  یا خودش یا یکی از دوستاش میاد پیش ما

و فقط گفته به هتل ... بروند تا پیدایشان کنم .

ما هم خوشحال شدیم و با مابقی صد دلاری یه ماشین گرفتیم و رفتیم

هتل .

در این زمان تو فرودگاه یه ایرانی دیگه اصرار داشت که چند صد دلاری به

ما بدهد تا مشکلی نداشته باشیم اما ما قبول نکردیم ولی اون خیلی اصرار

کرد و در نهایت مبلغی بما داد .

ما که از این لطف هموطنانمون در یک کشور غریب خوشحال شده بودیم ،

خدا را شکر کردیم .

از این هموطنمون درخواست کردیم تا پولش را در اولین فرصت و شکلی که

ممکنه بهش برگردانیم اما اون قبول نمیکرد تا اینکه با اصرار آدرسی در این

کشور به ما داد که محل یک رستوران ایرانی بنام رستوران سید بود و قرار

شد پول را به صاحب این رستوران بدهیم .

خلاصه به هتل رفتیم و اطاقی گرفتیم و تا عصر استراحت کردیم که یکی از

دوستان محسن از چین اومد و دو سه روزی باهم بودیم و شارژ مالی شدیم

تا برادر دوستم (محسن) از چین اومد  .

ضمنا در اولین روز هم رستوران سید را پیدا کردیم و پول هموطنمون را که

حتی اسمشو کامل نمیدونستیم را به ایشان دادیم .

اتفاقات و تجربیات زیادی در این سفر کسب کردیم و از همه جالب تر همین

گم کردن پولها ، آشنایی با سه تا ایرانی که توی این سفر به ما کمک کردند

و حتی صد دلاری من !  که جزو خاطرات و تجربیات گرانبهای این سفر بود .

امیدوارم هیچ وقت در سفر نمونید .

اما اگر برای شما هم چنین اتفاقاتی افتاد مایوس نشوید و بدنبال راه حل و

استفاده از فکر و تجربه خود و دیگران باشید .

احتیاط هم فراموش نشود .

"سفر به شرق آسیا"(خاطره و تجربه )(1)

یکی از دوستان ، سفر به یکی از "کشورهای شرق آسیا "را برای سیاحت

و بررسی امور تجاری بمن پیشنهاد داد .

ظاهرا اولین سفر خارجی دوستم بود . منم قبول کردم و به اتفاق نزد

برادر بزرگتر ایشان که سابقه زیادی در سفرهای خارجی داشت رفتیم

و راهنمایی لازم را بما کرد و در آخر از من خواست مواظب برادرش در

این سفر باشم .

البته ایشان قرار بود برای یک سفر تجاری زودتر از ما به کشور چین  رفته

و بعد به ما ملحق بشه  .

مقدمات سفر را دوستم دنبال و بطور غیر مستقیم و از طریق قطر ، پرواز

به این کشور شرق آسیایی را رزرو کرد .

من مقداری پول به ایشان دادم تا مقداری ارز برایم تهیه نماید .

همه چیز طبق روال عادی انجام و برای این سفر به فرودگاه مهرآباد رفتیم .

من یه صد دلاری در منزل داشتم و اونو برداشتم و گوشه کیفم گذاشتم .

چون ایشان برای من مقداری دلار خریداری کرده بود روم نشد ازش بگیرم و

پولها همه موند پیش اون .

در گیت خروجی متوجه شدم دوستم موبایلشو جا گذاشته اونو برداشتم و

احساس کردم باید کمی بیشتر مواظب شرایط باشم به همین منظور پس از

انجام امور فرودگاهی از دوستم پاسپورتها را برای اطمینان بیشتر گرفتم .

طولی نکشید که با قطر ایرویز به سوی دوحه ( پایتخت قطر ) حرکت کردیم

و بعد از یک ساعت و چند دقیقه به فرودگاه دوحه رسیدیم .

از پلکان پایین آمدیم و سوار اتوبوس برای رفتن به بخش ترانزیت فرودگاه

دوحه شدیم ، داخل اتوبوس دوستم متوجه شد که کیف پولش نیست !

هراسان پرسید او نو ندیدی ؟ که منم با تعجب گفتم نه ! خب واقعا ندیده

بودم .

ازش خواستم تا اتوبوس حرکت نکرده سریع بره شاید توی هواپیما افتاده

باشه ، اونم رفت و بعد از ثانیه هایی از بالای پلکان هواپیما اشاره کرد که

کیف داخل هواپیما نیست .

واقعا خیلی عجیب بود ما داشتیم بطور غیر مستقیم از این کشور به یک

کشور دور میرفتیم و پولهایمان نبود ! دوستم فوق العاده شوکه شده  و

دائم میگفتم برگردیم و خودشو حسابی باخته بود !

کاری نمی شد کرد به سالن ترانزیت اومدیم و تقریبا یک ساعت به زمان

پرواز بعدی مانده بود .

تو سالن ورودی فرودگاه خانمی ...

ادامه دارد ...

دهه فجر در جبهه (خاطره)(3)

 

سه شنبه ، شب بیست و دوم بهمن ۶۵ بود .

قبل از اعزام به خط مقدم در خط دوم در منطقه شهرک ولیعصر در سوله

های کوچک و تاریک و کوتاه تصمیم گرفتیم دعای توسل بخوانیم .

به اجبار در گروه های ۵ الی ۶ نفره در داخل سنگر ها جا میشدیم .

محمد حسین  شمعی روشن کرد و شروع کرد به خواندن دعا و ما هم

پشت ایشان نشسته بودیم .

هوای داخل سنگر بقدری گرم بود که با حضور پشه های آدم خوار جنوب

کشور ، غیر قابل تحمل شده بود .

بچه ها یکی یکی رفتند بیرون و منم که دقیقا پشت سر حسین نشسته

بودم آرام سنگر را ترک کردم .

وقتی آمدیم بیرون صدای مظلومانه محمد حسین به گوش میرسید بنده

خدا که نمیدانست پشت سر او کسی نیست با پشه ها مقابله و به زحمت

دعا را به پایان برد . وقتی دعا تمام شد ، از سنگر بیرون آمد .

تمام دست و صورتش را پشه ها کباب کرده بودند و تازه فهمیده بود که

هیچ کس برای دعا نبوده  و ما هم به بلایی که سرش اومده بود میخندیدیم .

در آن شب بیاد ماندنی چون شب بیست و دوم بهمن بود رزمندگان خطوط

مختلف با تیراندازی با گلوله های رسام و منورهای رنگارنگ آسمان منطقه

را رنگین کردند و متعاقب آن هواپیما های عراقی و توپخانه آنها تمام منطقه

را به شدت بمب باران نمودند .

خلاصه فردای آن روز به خط مقدم شلمچه محور شلحه اعزام شدیم .

و موضوع سنگر های کوتاه و کوچک ، دعا ، محمد حسین ، پشه ها و

نورافشانی و بمب باران در آن شب خاطره خوبی برای ما باقی گذاشت .

بد نیست بدانید که محمد حسین در شب میلاد حضرت قائم (عج) در

فروردین سال ۶۶ یعنی حدود ۶۰ روزبعد از موضوع شلمچه هنگامی که در

عملیات پیروزمندانه فتح یک در منطقه مریوان شرکت داشتیم ، مظلومانه

به شهادت رسید .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

در واقع خواستم با ذکر این خاطره ، از شهدای مخلص در سی و

یکمین سالروز پیروزی انقلاب یادی کرده باشم .

ادامه دارد ....

دهه فجر در جبهه (خاطره)(2)

( ادامه خاطره مورخ ۷/۱۱/۸۸ )

وقتی به مقر جدید در حاشیه رود کارون رسیدیم ، در چادرهای مختلف

اسکان یافتیم .

من و حسین در یک چادر ، حاج امیر و سید رضا و اصغر خدمتی در یک

چادر و اصغر بیابانی و داود و قاسم و علی اکبر در یک چادر بودند .

در مقر جدید سایر بچه محل ها از جمله حسین توکلی ، اکبر محیط ،

جعفر قمی ، سعیدی ، اصانلو ، حاج آقا اسحاقی ،حمید رضا گودرزی و ...

را دیدیم . جالب بود بچه محل های زیادی با هم بودیم .

در اولین سه شنبه حضور ما در کنار رود کارون دعای توسل و سینه زنی

با شکوهی داشتیم .

معمولا صبح ها زیارت عاشورا داشتیم و روزها کلاس های مختلف و

بعضی شب ها هم سینه زنی در چادر بر قرار بود .

خلاصه روزها سپری میشد و ما منتظر اعزام به خط بودیم چرا که عملیات

کربلای ۵ هم چند روزی بود شروع شده بود و خیلی دوست داشتیم در

ادامه ما هم باشیم تا اینکه روز سه شنبه ۲۱/۱۱ /۶۵ ممکن شد و ما به

منطقه شلمچه اعزام شدیم .

ساعت ۲ بعد ار ظهر با اتوبوس از مسیر خرمشهر به خط باید اعزام میشدیم

در بین راه و میدان ورودی شهر خرمشهر اتوبوس لحظه ای توقف کرد که به

نا گاه دو تا خمپاره ۱۲۰ نزدیک ما به زمین خورد که از موج انفجار آن چندتا از

شیشه های اتوبوس شکست .

اتفاقا من که کنار پنجره نشسته بودم یکی از این شیشه ها ، شیشه طرف

من بود که روی من ریخت و کمی دست و صورتم را زخمی کرد و کمی هم

موج سمت چپ گوش من را گرفت اما خیلی عمیق نبود و راننده بسرعت

حرکت کرد و از این میدان که تازه متوجه شده بودیم که عراقی ها گرایش را

دارند دور شد . الحمدالله کسی چیزیش نشد .

خلاصه در نزدیکی های شلمچه در منطقه ای بنام شهرک ولیعصر (عج)

مستقر شدیم تا هوا تاریک شود و به خط برویم .

در سوله های کوچک با سقف های کوتاه در زیر خاک اسکان یافتیم تا

شب شود .

شب بیست و دوم بهمن ۶۵ بود ....

ادامه دارد .....

همسفران حج تمتع 88 در هیئت عزاداری (خاطره)

۵۲ روز از بازگشت سفر معنوی حج و جدا شدن از همسفران کاروان می

گذشت . 

غروب پنج شنبه ۹/۱۱/۸۸ ، معاون کاروان حاج آقا عباسی زنگ زد و گفت

یکی از همسفران فردا شب برای عزاداری اباعبدلله الحسین مراسمی دارد

و  از من خواسته تا همه همسفران را به اتفاق خانواده دعوت کنم .

خیلی خوشحال شدم و آدرس را از ایشان گرفتم .

 آدرس حوالی خیابان ایران بود .

برای فردا (جمعه) از قبل برنامه ریزی کرده بودیم اما آنرا تغییر دادیم تا در

این مراسم حضور یابیم .

جمعه ساعت ۷ شب به محل هیئت رفتیم ، بله یکی از همسفران ما بنام

حاج آقا صفری بود که جلوی درب منزل به خوبی از ما استقبال کرد و اولین

جرقه از خاطرات حج تمتع ۸۸ را یاد آوری کرد .

وارد منزل ایشان در طبقه پایین شدیم ، تعدادی از دوستان و همسایگان

و چند روحانی معزز نشسته بودند و اولین سخنران حاج آقا بابایی در حال

سخنرانی ، فضای روحانی بر مراسم حاکم بود .

اولین باری بود که در چنین محیط اصیلی حضور داشتم .

هیئتی های مسن و ریشه داری حضور داشتند که از ظاهر مراسم و

محتوای برنامه کاملا میشد این موضوع را درک کرد .

بعد از اولین سخنران پنج دقیقه ای یکی از مداحان اهل بیت بنام اعتماد

سعید خیلی سنگین و البته روان مداحی کرد و سخنران دوم که روحانی

و استاد دانشگاهی  بود به ایراد سخن پرداخت و در انتها هم مداح مسن

دیگری چند بیت از اسارت کاروان کربلا همه را میهمان کرد .

در طول برنامه هم یکی یکی همسفران وارد میشدند و براحتی میشد

اشک شوق دیدار را از چشم همسفران دید .

بعد از پایان مراسم ، همه همسفران که دیگه طاقت نداشتند بسمت هم

رفتنند و همدیگر را در آغوش کشیدند .

صحنه زیبایی بود و حکایت از دلتنگی ها ، علاقه ، محبت و خاطرات خوش

آن ایام داشت .

همسفران قبل و دوستان حال در گروه های مختلف کنار هم نشستند و چند

دقیقه ای را به بیان خاطرات و حال و احوالپرسی گذراندند و البته بازار عکس

و فیلم هم دایر بود .بعد از دقایقی سفره اطعام و صرف شام و بعد لحظه

جدا شدن.

از طرفی خوشحالی از دیدار مجدد و از طرفی ناراحتی از جدا شدن کاملا

در نگاه همسفران مشهود بود .

اما باید جدا شد این طبیعت ارتباط است ، اما این برنامه مقدمه ای شد که

از این طریق هر از گاهی دوستان همدیگر را ملاقات کنند .

بعد از خاطرات خوش سفر این اولین خاطره خوشی بود که اتفاق می افتاد

البته این ممکن شد به همت حاج آقا صفری که پایه گذار این دیدار خیر گردید

و در پایان هم ، همه از ایشان تشکر ویژه داشتند . 

دهه فجر در جبهه (خاطره)(1)

امروز ۲۳ سال میگذرد .

محمد حسین سهرابی تازه خدمتشو تمام کرده بود .

یه روز ( ۷/۱۱/۶۵ ) تو اون روزهایی که لشگریان سپاه محمد (ص) به

جبهه ها اعزام میشدند اومد جلوی منزل ما و گفت بیا با هم بریم جبهه .

منم یکی دو ماهی بود که تازه برگشته بودم .

بهش گفتم باشه اما تو هم تازه خدمتت تموم شده خانواده ات موافقند؟

گفت راضیشون میکنم .

خلاصه به اتفاق رفتیم و ثبت نام کردیم .

در این دوره (دومین مرحله اعزام یکصد هزارنفری سپاه محمد (ص) ) چند تا

دیگه از بچه محل ها هم بودند اصغر خدمتی ، حسین شاکری ، علی

شیبانی ، اصغر بیابانی ، حسین آنالویی که معلم بود و ... 

خانواده من هم خیلی راضی نبودند اما میدونستند که با مخالفتشون

نمیتونند منو از تصمیمم منصرف کنند چرا که در دوره های قبل اینو امتحان

کرده بودند .

خلاصه روز اعزام شد و صبح از خانواده خداحافظی کردم و به پایگاه محل

اعزام رفتم قرار بود مراسم بدرقه در یکی از محله ها انجام شود و بر حسب

اتفاق تمام نیروهای اعزامی پایگاه اسلامشهرطی مراسمی از جلوی مسجد

محل ما (چهارده معصوم (ع) ) بدرقه میشدند ساعت ۱۰ به محل آمدیم روز

بیاد ماندنی بود .

مردم زیادی در مراسم حضور داشتند و در صف های طولانی ایستاده بودند .

در لا بلای آنها خانواده ها حضور داشتند ، یک لحظه خانواده ام را دیدم ، با

چشمانی اشکبار برای بدرقه آمده بودند . جلو رفتم و با یکی از عموهایم

بنام حاج سید محمد ، مادرم یکی از خاله هام و یکی از دوستان بنام مهران

بردبار حقیقی که حضور داشتند ، خداحافظی کردم و بعد برگشتم .

خلاصه از زیر طاق قرآنی و قرآنی که حاج آقا حیدری امام جماعت فقید

مسجد در دست داشت گذر کردیم و از بین اجتماع پر شور مردم ،

قربانی گوسفند و دود اسپند رد شدیم و بعد از طی چند خیابان محل

( خیابانهای شریعتی ، طالقانی ، قدس شمالی ، یاران ، شهید احمد

حسینی ، مدرسه شهید مطهری ، سپیده جنوبی ، حیدری ) با اتوبوس

به سمت  پادگان ولیعصر (عج) رفتیم و بعد از نماز و صرف شام ساعت ۱۲

شب با اتوبوس عازم منطقه شدیم از شهر های قم ، اراک ، بروجرد ، خرم

آباد ، پل دختر و اندیمشک گذر کردیم و ساعت ۱۱ روز ۸ /۱۱/۶۵ به سد دز

رسیدیم .

بعد از ظهر تقسیم شدیم و در گردان شهادت در ادوات قسمت خمپاره

سازماندهی شدیم .

دو روز بعد گردان را به اهواز بردند و ما ادواتی ها که ۱۱ نفر بودیم ، ماندیم .

تقریبا بلا تکلیف بودیم ، این بود که تصمیم گرفتیم جامونو عوض کنیم .

ما ۱۱ نفر دوست و بچه محل بودیم که بعد از دو روز از حاج سعید اعتماد

سعید فرمانده گردان امام حسن (ع) از تیپ ۱۱۰ خاتم که تو این مدت با

ایشان آشنا شده بودیم خواستیم ما را پیش خودش ببرد و اونم قبول کرد

و ما ۱۱ نفر به آنجا منتقل شدیم .

من و حسین سهرابی در دسته سوم از گروهان هجرت در رسته آرپی جی

زن این گردان تقسیم شدیم و اصغر خدمتی کمک آرپی جی و بیابانی و

شیبانی بعنوان تیر انداز در دسته یک  این گروهان سازماندهی شدند .

و بقیه هم ...

بعد از چند روز گردان ما به مقر جدید در رود کارون ( ۳۵ کیلومتری اهواز -

خرمشهر ) رفت .

ما ۱۱ نفر که آوازمون در همه جا پیچیده بود مشهور به گردان ۱۱ نفری

شدیم . چون همه جا با هم بودیم  .

این ۱۱ نفر شامل : حاج امیر صمدی ، سید رضا طاهری ، علی اکبر منصوری

، داود و حسین عباسی ، قاسم ... ، اصغر خدمتی ، اصغر بیابانی ، علی

شیبانی ، محمد حسین سهرابی و من بود .

یاد همشون گرامی .

ادامه دارد ....

تامین سوخت (خاطره)"26دی 1357"

 

در یک روز سرد زمستانی ، برای تامین نفت بخاری منزل ،

پدرم مرا به پمپ بنزین نزدیک محله مان برد .

خدای من !

.................

ادامه نوشته

"استیل آذین" (2) خاطره

از عربستان به تهران زنگ زدم تا احوال بچه ها را بپرسم .

محمد صادق خیلی خوشحال پشت گوشی قرار گرفت و گفت بابا : همه

چیز خوبه هم درس ها و هم تمرینات و هم حالم و بعد ادامه داد ما اولین

بازی رسمی خود را از سری مسابقات نونهالان باشگاههای تهران با نتیجه

۸ بر ۲ پشت سر گذاشتیم و منم یک نیمه بازی کردم .

ضمنا اولین حقوق را باشگاه ( استیل آذین) بهمون داد و من با اجازه شما و

مشورت مربی تیم میخوام با این حقوق سه تا توپ به پاس زحمات مربی و

تیم قبلی که منو به این باشگاه معرفی کرده برای تیم قبلی خودم بخرم و

بهشون هدیه بدم .

از این پیشنهادش خوشحال شدم و اینکه از همین ابتدا بچه ها قدردان

زحمتکشان قبلی خود هستند ، اونو تشویق کردم که حتما اینکارو بکنه .

چند وقت بعد که به ایران برگشتم دیدم سه تا توپ خریده و یک روز با هم

به منزل مربی سابقش رفتیم و توپ ها را تقدیم  ایشان کردیم .

چند روز بعد محمد صادق بر اثر بی احتیاطی انگشت پایش به جدولی

برخورد کرد و شکست و این شد که سه هفته ای مجبور شد انگشتشو

توی آتل قرار بده .

ضمنا تو این فاصله نتونست تمرین بکنه و مراتب را با مربی تیمش هم

هماهنگ کردم .

البته امروز برای بررسی مجدد به درمانگاه مراجعه میکنه و شاید اتلشو

باز کنه .

تا الان تیم محمد صادق (استیل آذین) چهارتا بازی کرده و با ۱۰ امتیاز (سه

برد و یک تساوی) و یک بازی کمتر در رتبه دوم گروه خود قرار دارد .

"تیم استیل آذین" (خاطره)

 Click to navigate!

تابستان امسال (۸۸) سید محمد صادق را در مدرسه فوتبال ثبت نام کردم .

پس از چند جلسه تمرین به دلیل تمرینات و استعداد خوب سید محمدصادق

، مربی تیم آقای زیوری درخواست کردند برای انجام تست به تیم نونهالان

استیل آذین برود .

پس از آن در چند جلسه تمرین تیم استیل آذین شرکت کرد و مورد پذیرش

مربی این تیم قرار گرفته و انتخاب شدند .

سید محمد صادق استعداد و علاقه بسیار زیادی در ورزش دارد به گونه ای

که از ۱۰ سالگی در کنار درس خود به ورزش تکواندو پرداخت و کمتر از دو

سال ۴ کمربند گرفت و در حال حاضر کمربند قرمز را می بندد .

بهر حال سید محمد صادق روز یکشنبه ۱۰/۸/۸۸  قراردادی سه ساله با

تیم نو نهالان استیل آذین بست و خود را برای مسابقات دسته یک

باشگاههای تهران آماده می کند .

سید محمد صادق هم مثل خود من دریکی ازتجربیاتش در بازی دوستانه ای

مقابل تیم "پرسپولیس" قرار گرفت . هر چند نتیجه را سه بر صفر واگذار

 کردند . اما بازی تمرینی خوبی را به نمایش گذاشتند .

من نیز دوران نوجوانی در یکی از تیم های دسته یک باشگاههای تهران

عضویت داشتم و در اولین بازی رسمی خودم مقابل تیم "پرسپولیس" قرار

گرفته و جالب است که نتیجه آن بازی هم همانند این بازی سید محمد

صادق سه بر صفر به سود " پرسپولیس"  تمام شد .

صعود به قله فلسکه ( مشهد)

 

عصر روز سه شنبه ۲۱/۰۷/۸۸ به اتفاق تیم کوهنوردی شرکت ملی صنایع

پتروشیمی و ۳ نفر از تیم کوهنوردی گروه تهران بنامهای آقایان مقدم ،

رحمان زاده و سلیمی (مجموعا ۱۷ نفر ) در سه مرحله با قطار جهت صعود

به قله فلسکه به مشهد مقدس عزیمت کردیم .

صبح روز چهارشنبه ۲۲/۷/۸۸ که همزمان بود با شهادت امام جعفر صادق

(ع)ساعت ۶ صبح به مشهد رسیدیم و پس انتقال به محل اقامت و صرف

صبحانه ، به حرم مطهر امام رضا (ع) رفتیم .

عصر هم طی جلسه ای اطلاعات  صعود به قله فلسکه ، مسیر و ... توسط

 آقای میرزایی سرپرست گروه تشریح و هماهنگی های لازم صورت

پذیرفت .

مقرر شد ، شب غذایی سبک میل کرده  ، ۱۰ شب خواب ، صبح روز پنج

شنبه ساعت ۳ برپا و ۳۰/۳ حرکت نماییم .

طبق برنامه صبح ساعت ۳۰/۳ حرکت کردیم و  در جنوب غربی شهر مشهد

از روستای کنگ ( دره کردینه) و پس از طی مسیری حدود ۴۰ کیلومتری

ساعت ۴۵/۴ در مسیر قرار گرفتیم .

دو نفر از کوهنوردان گروه حر مشهد بعنوان همراه و راهنما به نامهای حسن

برهان و آقای پویافر به ما اضافه شدند . حالا دیگه گروه ما متشکل از ۱۹ نفر

از سه تیم مختلف بود .

ابتدا نماز صبح را خواندیم و بعد حرکت کردیم .

ابتدای مسیر رودخانه ای بود همراه با درختان مختلف میوه از جمله سیب و

گردو  و ....حدود یکساعت و نیم در طول رودخانه حرکت کردیم .

ساعت ۳۰/۷ در کنار یک چشمه برای صرف صبحانه توقف کردیم و ساعت

۸/۱۵ ادامه مسیر دادیم و با عبور از گردنه دررود  ساعت ۱۵/۱۰ به قله

۳۱۴۰ متری فلسکه رسیدیم .

پس از صعود به قله و گرفتن عکس یادگاری با پرچم شرکت ملی صنایع

پتروشیمی و استراحتی کوتاه ساعت ۳۰/۱۰به سمت پایین حرکت کردیم

و ساعت ۳۰/۱۱ به کنار چشمه رسیدیم وپس از صرف نهار و  خواندن نماز

ساعت ۱۲ حرکت کردیم و حدود ساعت ۳۰/۱۳ به نقطه اول رسیدیم و

با مینی بوس به شهر برگشتیم . (ساعت ۳۰/۱۵ )

ساعت برگشت ۳۰/۲۰ با قطار بود و قبل از آن فرصتی بود تادوستان پس

 از گرفتن دوش به زیارت امام هشتم بروند .

زیارت و نماز مغرب و عشاء را در حرم بودیم و سپس طبق برنامه قبلی

به محل استراحت و از آنجا به ایستگاه قطار رفته و با قطار سبز به تهران

برگشتیم ساعت ۳۰/۸ روز جمعه به سفر چهار روزه خود برای صعود به

قله فلسکه در شهر مقدس مشهد پایان دادیم .

اسامی تیم کوهنوردی "شرکت ملی صنایع پتروشیمی" حاضر در این صعود

عبارت بودند از :

غلامحسین میرزایی ( سرپرست برنامه ) ،کمال جانزاده ، کامران شیرازی ،

اسحاق طاهریان ، علی اصغر ستاریان ، محمود محمودی ، حسین افشار ،

قاسم عزیزی ، محسن بهره ور ،  محمد امیری ، مهرداد امیری ،  بهمن

ربیعی ، مجتبی صمدیار و سید مجتبی موسوی شاد .

"سازمان توسعه راههای ایران" (خاطره مدیریتی)

daryan

برای حضور در نمایشگاه جانبی "کنفرانس سران کشورهای اسلامی "

در سال  ۷۶ یکی از همکاران خود (ب - ج) را مامور کردم (به عنوان رئیس

روابط عمومی این سازمان) تا برای نمایش ترانسپرنتی در این نمایشگاه ،

 یک لایت بکس تهیه نماید .

ایشان به همین منظور از چند شرکت پیش فاکتور گرفت  و پس از انتخاب

مناسب ترین گزینه از نظر کیفیت و قیمت ، سفارش ساخت داده و پس از

آماده شدن برای تحویل مراجعه نمودند .

پس از حساب و کتاب و پرداخت مبلغ ، سازنده به ایشان بیست هزار تومان

میدهد و ایشان نیز آنرا نمی پذیرد و با اصرار  ایشان هم قبول نمی کند و

مجبور میشود بمن زنگ بزند که ماجرا اینگونه است .

خواهش کردم تلفن را به سازنده بدهد و پس از آن از سازنده بخاطر انجام

بموقع سفارش تشکر و علت را جویا شدم .

سازنده گفت من پایین ترین قیمت و مناسب ترین کیفیت را برای شما انجام

دادم ،اما دوست دارم این مبلغ را به همکار شما بدهم ، از ایشان خواستم

این مبلغ را از فاکتور کسر کنند اما ایشان نپذیرفت خیلی اصرار کردم اما

ایشان نپذیرفت فلذا بخاطر صرفه صلاح سازمان دست به تصمیم خطرناکی

زدم و از همکارم خواستم آنرا بگیرد اما خودمان روی فاکتور خط بزنیم و

تخفیف بنویسیم و هزینه سازمان را در این خصوص کمتر کنیم .

خلاصه همین کار را کردیم و فاکتور را از تنخواهی که داشتیم پرداخت و در

پایان ماه بهمراه سایر سوابق هزینه های دفتر به امور مالی ارسال کردم .

چند روزی گذشت و تلفن به صدا در آمد بله مدیر مالی (خ - م) بودند و

 اشکال از فاکتور مذکور گرفته بودند و توضیحات لازم را خدمتشون عرض

کردم اما نپذیرفتند و در نهایت اختلاف ما به مدیر عامل (م - ت) کشید .

به اتفاق نزد مدیریت عامل رفتیم و ایشان ابتدا طرح مسئله کرد و بعد من

ماجرا را برای مدیریت عرض کردم و اضافه کردم من چنین تصمیمی را برای

صرفه و صلاح سازمان و مهمتر به احترام صداقت همکارم و در نهایت

نپذیرفتن سازنده که در فاکتور ذکر کند گرفتم و مبلغ اولیه فاکتور کاملا

مشخص است و من آنرا افزایش ندادم بلکه خط باریکی کشیده و کاهش

داده ام فلذا مخدوش بودن فاکتور از نظر مدیرت مالی برایم قابل درک

 نیست .

با این توضیحات ، مدیریت عامل بسیار ابراز خشنودی کرد و از مدیریت مالی

خواست ضمن پذیرش این فاکتور ، از این پس هر نامه و فاکتوری که به

امضاء من رسید را بدون هیچ گونه مشکلی پذیرفته و اقدام نماید و نیازی

هم به تایید مدیریت عامل نخواهد داشت . بعد هم در همانجا طی یادداشتی

۱۵ روز حقوق و مزایا پاداش برای اینجانب و ۱۵ روز هم پاداش برای همکارم

نوشت و برای پرداخت به مدیریت مالی داد .بعد از آن هم تمامی همکاران

من متعهدانه تر بکار پرداختند چرا که  خوب میدانستند برای رئیس اداره

مربوطه و مدیریت عامل سازمان درستی و صداقت اهمیت عینی و نه

کلامی دارد .

تمتع 88 -(2)

 

روز جمعه ۲۷ خرداد ۸۸ مراحل اولیه ثبت نام و ارائه مدارک را در

کاروان ۱۴۵ نفری شماره ۱۷۶۶۱ به مدیریت حاج آقا عبدالواحد

شریفی برای مدینه اول به انجام رساندیم .

در ابتدا توسط پزشک حاضر در دفترکاروان جناب آقای دکتر

بایبوردی ویزیت شدیم و قرار شد طی یک هفته آزمایشات در نظر

گرفته شده را انجام و نتیجه برای تایید استطاعت جسمی به

پزشک کاروان ارائه شود .

همچنین در این روز فرم هایی به ما ارائه نمودند تا از همین ابتدا با

بررسی لازم هم اطاقی های خود را در این سفر انتخاب و به

مدیریت کاروان اعلام نماییم .

من به اتفاق همکارانم آقای فیضی ، سید یعقوبی و حاج آقا مینایی

فرم ها را پر و اعلام آمادگی کردیم تا در این سفر در یک اطاق

همراه باشیم .

تقریبا یک هفته بعد از ارائه مدارک پزشکی از طرف کاروان به ما

اعلام شد برای دریافت فیش های مابه التفاوت و برنامه حضور در

کلاسهای مناسک به دفتر کاروان که بنام رهروان غدیر و در خیابان

امیر آباد تهران بود مراجعه نماییم .

پس از مراجعه و دریافت فیش مابه التفاوت ، برنامه حضور در

جلسات را  هم دریافت کردیم .

جلسات از ۲۶/۴/۸۸ لغایت ۸/۸/۸۸  در ۱۲ جلسه برنامه ریزی شده

بود .

زمان حضور زائران در جلسات ، کاملا تا آخرین جلسه در این برنامه

مشخص و مقرر بود در این ایام از ساعت ۴۵/۸ صبح تا ۱۱ صبح ،

جلسات در مسجد امیر (ع) برگزار گردد .

ما با بهمراه داشتن فیش های پرداختی ما به التفاوت در اولین

جلسه مناسک در روز جمعه ۲۶/۴/۸۸ حضور یافتیم .

(ادامه دارد...)

دریاچه ولشت

 

ساعت ۳۰/۵ صبح اولین روز از ماه دوم تابستان یعنی مردادماه

سال ۸۸ به اتفاق ۸ نفر از همکاران عضو تیم کوهنوردی شرکت

(طبق برنامه تقویم سالیانه هیت کوهنوردی ) به دریاچه ولشت

عزیمت نمودیم .

همه دوستان اولین باری بود که به این منطقه می رفتند . پس از

طی مسیر از جاده چالوس  و حدود ۵/۴ کیلومتر بعد از مسجد مرزن

آباد ، سمت چپ جاده ای ...........

ادامه نوشته

هجرت(1)خاطرات

 

آری ،

همه چیز از آنجایی شروع شد که پس از ۶ سال فعالیت متعهدانه در وزارت

مسکن و شهرسازی و تحمل رنج بسیاری از مشکلات ، تلاش و مقاومت

 در برابر آنها ، به این نتیجه رسیدم که باید هجرت نمایم .

آری هجرت !

.........

ادامه نوشته

حج تمتع 88 (خاطرات)

 

لبیک اللهم لبیک ...

۲۷ خرداد از طریق جراید اسامی کاروانهای حج تمتع توسط

سازمان حج و زیارت اعلام شد .

پس از مطالعه لیست معرفی شدگان و مشورت با خانواده

یکی .......

ادامه نوشته

مامور بی انصاف (خاطره)

سلام

آخر تابستان سال۸۷ بود ، دو سه روزی میشد که یه سمند سفید صفر خریده ........

ادامه نوشته

مسابقات باشگاههای تهران (خاطره)

 

هنوز چند روزی از تمریناتم با تیم فوتبال ۲۲ بهمن نمی گذشت ،

که مربی تیم ، آقای مرتضی قنبرپور بمن گفت مدارکتو بیار تا

بفرستیم فدراسیون تا برات کارت بازی صادر بشه .

اون زمان تیم فوتبال نوجوانان ۲۲بهمن در رقابت های دسته

اول باشگاهای تهران حضور داشت ...

ادامه نوشته

ارتحال امام(ره)-خاطره

عصر روز  ۱۳ خرداد سال ۶۸ با موتور سوزوکی ۱۲۵ به اتفاق یکی از دوستان ، برای زیارت به

امام زاده د اود رفتیم ، تقریبا غروب بود که رسیدیم و تا آخر شب آنجا بودیم .

در آن روزگاران ، حضرت امام خمینی(ره) بشدت بیمار بودند و مردم در مساجد برای شفای ایشان دعا میکردند

در امام زاده داود هم بسیاری از مردم برای ایشان دست به دعا برداشته بودند . ما بعد از زیارت حدود یک نیمه شب

به منزل برگشتیم و قرار بود برای اولین بار صبح روز ۱۴ خرداد به اتفاق همین دوستم به سر کار برویم ، صبح زود بلند

شدم به سمت منزل دوستم حرکت کردم ، صبح غریبی بود . کوچه ها و خیابان ها خیلی خلوت بود و از کنار پنجره هر

خانه ای که گذر می کردم صدای تلاوت قرآن به گوش می رسید ، نمی توانستم بفهمم چه اتفاقی افتاده ! تا اینکه به

درب منزل دوستم رسیدم ، زنگ زدم ، ایشان آمدجلوی درب و به من گفت ، فکر می کنم اتفاقی افتاده ، تو برو منزل تا

ببینیم چی شده بعد می آیم دنبالت تا برویم سر کار . من با حالتی نگران و ترسان به منزل برگشتم . هنوز توی راه پله

منزل بودم که صدای  اخبار ساعت ۷ صبح از رادیو به گوشم رسید ، گوینده خبر آقای حیاتی، خبر ارتحال حضرت امام

(ره) را اعلام کرد . واقعا شوکه شده بودم ، همانجا نشستم و چند دقیقه ای توان بلند شدن نداشتم ، واقعا باور چنین

خبری برایم بسیار سخت بود ،

امام خمینی (ره) به رحمت حق پیوسته بود . و میلیونها نفر درغم فراق او عزادار شدند .

پس از سالها ، این خاطره تلخ در این ایام برایم مرور می شود .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد .