مهر ماه سال 1365 پس از عملیات کربلای 2 از منطقه حاج عمران عراق نزدیک شهر پیرانشهر صبح خیلی زود با

کامیون هایی که روی آنها را چادر کشیده بودند تا مشخص نشود که حامل نیرو می باشند . از خط مقدم جبهه به

عقب برگشتیم .  همه از خستگی خواب بودند ، یک لحظه چشمانم را باز کردم و احساس کردم ، بایستی داخل یکی

از شهرهای خودمان باشیم . سرم را  از زیر چادر کامیون بیرون آوردم . بله درست بود ما در شهر نقده بودیم . همزمان

چشمم افتاد به بچه هایی که با لباس های فرم عازم مدارس خود بودند . یک لحظه دلم گرفت و اشک ریختم . آخه منم

دانش آموز بودم و دلم برای مدرسه تنگ شده بود . اما خب در این شرایط امکانش نبود . از زیر چادر برای بچه ها که با

شوق و ذوق خاصی در اول مهر به مدرسه می رفتند ، دست تکان میدادم و اشک میریختم . یاد و خاطره 8 سال دفاع

جانانه از کیان کشور اسلامیمان گرامی باد .