سه شنبه ، شب بیست و دوم بهمن ۶۵ بود .

قبل از اعزام به خط مقدم در خط دوم در منطقه شهرک ولیعصر در سوله

های کوچک و تاریک و کوتاه تصمیم گرفتیم دعای توسل بخوانیم .

به اجبار در گروه های ۵ الی ۶ نفره در داخل سنگر ها جا میشدیم .

محمد حسین  شمعی روشن کرد و شروع کرد به خواندن دعا و ما هم

پشت ایشان نشسته بودیم .

هوای داخل سنگر بقدری گرم بود که با حضور پشه های آدم خوار جنوب

کشور ، غیر قابل تحمل شده بود .

بچه ها یکی یکی رفتند بیرون و منم که دقیقا پشت سر حسین نشسته

بودم آرام سنگر را ترک کردم .

وقتی آمدیم بیرون صدای مظلومانه محمد حسین به گوش میرسید بنده

خدا که نمیدانست پشت سر او کسی نیست با پشه ها مقابله و به زحمت

دعا را به پایان برد . وقتی دعا تمام شد ، از سنگر بیرون آمد .

تمام دست و صورتش را پشه ها کباب کرده بودند و تازه فهمیده بود که

هیچ کس برای دعا نبوده  و ما هم به بلایی که سرش اومده بود میخندیدیم .

در آن شب بیاد ماندنی چون شب بیست و دوم بهمن بود رزمندگان خطوط

مختلف با تیراندازی با گلوله های رسام و منورهای رنگارنگ آسمان منطقه

را رنگین کردند و متعاقب آن هواپیما های عراقی و توپخانه آنها تمام منطقه

را به شدت بمب باران نمودند .

خلاصه فردای آن روز به خط مقدم شلمچه محور شلحه اعزام شدیم .

و موضوع سنگر های کوتاه و کوچک ، دعا ، محمد حسین ، پشه ها و

نورافشانی و بمب باران در آن شب خاطره خوبی برای ما باقی گذاشت .

بد نیست بدانید که محمد حسین در شب میلاد حضرت قائم (عج) در

فروردین سال ۶۶ یعنی حدود ۶۰ روزبعد از موضوع شلمچه هنگامی که در

عملیات پیروزمندانه فتح یک در منطقه مریوان شرکت داشتیم ، مظلومانه

به شهادت رسید .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

در واقع خواستم با ذکر این خاطره ، از شهدای مخلص در سی و

یکمین سالروز پیروزی انقلاب یادی کرده باشم .

ادامه دارد ....