ادامه خاطره (۱۷/۱۲/۸۹ )

قبل از عید سال ۱۳۶۶ برای آزمون خلبانی مرخصی گرفته و به تهران آمدم .

پس از آزمون و یک روز به عید  یعنی روز جمعه ۲۹/۱۲/۶۵ ساعت ۱۶ خودم را به پادگان شهید

بروجردی در محور مهاباد - میاندوآب رساندم .اما دریغ از همرزمان ! همه گردان بمدت ۵ روز به

مرخصی رفته بودند . سه نفری از بچه در پادگان (گردان مربوطه ) مانده بودند .

می خواستم برگردم تهران که دیدم ساعت تحویل نزدیکه (چند ساعتی) و تصمیم گرفتم پیش 

دوستانی که بخاطر انجام وظیفه هنگام تحویل سال در کنار خانوادهایشان نیستند ، بمانم .

اولین سالی بود که هنگام تحویل آن کنار خانواده نبودم .

ساعت تحویل نزدیک بود و دوستان بساط سفره هفت سین را از سین های مصنوعی و بیشتر

ادوات جنگی (سرنیزه ، سوزن کلاش ، کمپوت سیب ، ساعت و ...) آماده کردند . البته هفت

تا نشد اما به نیت هفت سین سفره ای چیدیم . و ساعت تحویل شد . با دوستان شاملو ،

عبدالمجید و عزیز خانی روبوسی و سالی خوب همراه با حضور در عملیات های موفقیت آمیز

برای هم آرزو کردیم . روزها را بدور از خانواده ها گذرون می کردیم . این چند روز خیلی سخت

می گذشت تا اینکه ششم فروردین ۶۶ دوستان از مرخصی آمدند .

از دیدن مجدد دوستان خیلی خوشحال بودم چرا که تعدادی از هم محلی هایم حسین

سهرابی ، اصغر بیابانی ، علی شیبانی ، حسین شاکری و... هم در این گردان بودند .

یکی از این دوستان حسین سهرابی بود که قبلا بخشی از خاطرشو براتون نوشته بودم (۱۷/

۱۲/۸۹) حسین در ایام عید و مرخصی بی کار نبوده و به اتفاق خانواده به خواستگاری دختر

خانمی رفته بودند . بهش تبریک گفتم . اما نمیدونم چرا نتونستم تو اون لحظه براش آرزوی

خوشبختی و زندگی مشترک خوبی بکنم !

در ادامه ایام به آموزش ، تمرینات نظامی و حفظ و تقویت آمادگی پرداختیم . و هر از گاهی

ورزش و خاصه فوتبال .

اتفاقا یکبار هم مسابقه ای بین گردان ما و گردان امام حسن (ع) که بیشتر آنها از مسئولین

گردان و گروهان از جمله اعتماد سعید ، غلام تهرانی ، سعید دشتی ،سید علی موسوی

بودندبرگزار شد که که ۳-۱ برنده شدیم که دو تا گلشو من زدم .

ضمنا چون من دست به قیچی هم بودم و هر از گاهی موهای بچه ها را کوتاه میکردم و

آخرین اصلاح را روی سر میثم انجام دادم و الحق وانصاف خیلی خوب شده بود و مورد

 تشویق اکثر دوستان قرار گرفتم البته خود میثم هم خوش تیپ بود و همش به اصلاح

من بر نمی گشت . 

راستی حسین سهرابی کمک آرپی جی زن من بود . و تو تمریناتی که داشتیم خوب میزد . تا

اینکه یک روز اول فرمانده گروهان آقای توکلی و بعد فرمانده گردان ما عبداللهی که از ارتباط

عاطفی و دوستی ما کاملا مطلع بود پیش من آمد و درخواست کرد که حسین را برای آرپی

جی زن دسته دیگر انتخاب کنه ، من مخالفت کردم و خود حسین هم زیر بار نرفت تا اینکه

خواهش کرد و گفت نیاز گردان است و چون برای انجام عملیاتی آماده می شدیم ، باید عناصر

اصلی گردان تقویت بشه و حسین یکی از اون افراد بود خلاصه با ناراحتی هر دو ما قبول

کردیم و حسین شد آرپی جی زن دسته دوم و من آرپی جی زن دسته اول و کمک من یکیش

علی ابراهیمی بود که بچه یه آقا دکتر بود از نیاوران و دیگریش میثم کشمشیان بچه سمت

تهرانپارس تهران بود . هر دوتاشونم حدو ۱۷ سال سن داشتند و از پایگاه شمیرانات آمده

بودند . و البته من تازه ۲۰ ساله شده بودم .

عملیات نزدیک بود و اعلام کردند فردا عازم منطقه خواهیم شد .

به همین خاطر طبق رسمی که بچه رزمنده ها داشتند نزدیکای ظهر همگی حنا کردیم و بعد

به اتفاق برخی دوستان به حمام پادگان رفتیم و پس از استحمام غسل معروف شهادت .

وقتی برگشتیم نزدیک غروب بود و صبح زود هم باید اعزام میشدیم.

در طول این چند ساعت زیباترین لحظات رقم میخورد . و هر یک از رزمندگان خلوتی میکرد و

راز و نیازی و نگارش وصیت نامه . برخی ها هم با هم شفاعت نامه امضاء میکردند .

پس از شام به رختخواب رفتم و با خودم فکر میکردم فردا چه خواهد شد !؟. دو سه ساعتی

تو رختخواب بودم اما خوابم نمیبرد تا اینکه دیدم حسین سهرابی آمد کنار تختم و گفت خوابش

نمیبره و ازم خواست بریم بیرون آسایشگاه .

اومدیم بیرون گفت فکر کنم علی و میثم هم خوابشون نبرده برو ببین اگر بیدارند صداشون کن

بیایند بیرون . رفتم دیدم درسته و اونا هم بیدارند به اتفاق اومدیم بیرون و دیدم حسین ضبط

صوت کوچکی بدست داره و گفت اگر مایل هستید به اتفاق بریم تو حسینیه پادگان و اونجا از

برق استفاده کرده و نواری از خودمون ضبط کنیم .

به اتفاق به حسینیه رفتیم خدای من این حسینیه به این بزرگی پر بود از بچه هایی که هر

کدام در گوشه و کناری در دل تاریکی به راز و نیاز مشغول بودند و اونجا بود که افسوس این

دلهای پاک و خدایی را خوردم .

حسین گفت بچه ها بیایید تک تک و تنها بنشینیم و وصیتی کرده و آنرا ضبط کنیم و به این

صورت بود که اول حسین رفت و چند دقیقه ای صحبت کرد بعد من رفتم و بعد علی و آخر هم

میثم کشمشیان .

نواری از خودمون ضبط کردیم و نوار نزد حسین ماند . البته ازمحتوای آن هیچ کدوم ما خبر

نداشتیم غیر از صحبت های خودمون .

بعد آمدیم و کمی استراحت کردیم تا نماز صبح و بعد از صبحانه هم اعزام به منطقه جنگی .

(پایان قسمت دوم )